دوشنبه ۱۹ مهٔ ۲۰۰۸

چرا باید از ترس خدا نماز بخوانی ؟!!!

این را در هم کیش من هم بخوانید


1। خدايا اگه ازت غافل شدم ، خبرم كن ...
2. چرا بايد از ترس خدا نماز بخواني ؟؟.....
3. يادت هست وقتي كوچك بودي اگر دروغ مي گفتي ، اگر كار بدي از تو سر مي زد ، اگر بد مي شدي ، آن ها كه اسم شان را بزرگ تر ها مي گذاشتيم تو را از كسي به نام خدا مي ترساندند ... يادت هست كسي تا به حال به تو گفته باشد كه اگر چنين كني يا چنان نكني ، خدا تو را سوسك خواهد كرد ؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
4. يادم هست وقتي كوچك بودم از خدايي اي كه مرا خلق كرده ... خداي اي كه مهربان است و بخشنده ، خداي اي كه دوست داشتني است و خوب ... گاهي مي ترسيدم ... گاهي بي دليل و ناخواسته ...
5. يادم هست وقتي بالغ شدم از ترس همين خداي اي كه براي ام خلق اش كرده بودند (!) يا خود خلق اش كرده بودم ....تنها از ترس او نماز مي خواندم ....
وقتي بزرگ تر شدم ... آن وقت كه ترس از خدا چيز نامفهومي در ذهن ام بود تنها از ترس پدر و مادر ام به نماز مي ايستادم !..... يادم هست تا كمتر از 4 سال پيش ، آن روزها كه در نيمه ي دانشگاه بودم .... صبح ها براي نماز صبح ،‌ بيدار ام مي كردند با زور (!)... ظهر ها با اين بهانه كه سرم شلوغ است و در دانشگاه به خاطر مسئوليت هايي كه دارم وقت نماز ندارم ، و شب ها به خاطر خستگي يه روز ، نماز ام را نخوانده مي گذاشتم ....آن روزها ديگر از خدا نمي ترسيدم .... ترس اي در من نبود ،‌ آخر من بزرگ شده بودم !!!!
6. و بسيار بسيار يادم هست ،
شب ای را كه دريافت ام هر چه تا آن زمان زيسته ام ، بيهوده بوده است ....شب اي كه تا دوباره آمدن اش چيزي نمانده است ....
7. يادم هست ، خوب يادم هست درست همان شب ، با خواندن نمازي دريافتم كه نماز بدون شك كوتاه ترين راه رسيدن به خداست ....
8. اكنون روزهاست كه اين ها را مي دانم ... اين ها كه امروز باور ام شده اند و به درست بودن شان ،‌به راست بودن شان ايمان دارم :
9. به من گوش مي كني ؟ نگاه كن .... راست مي گويم :

فكر كن و بگو :
1. چرا بايد از خدا بترسي ؟
2. اين ترس چه معنا و مفهومي دارد ؟
3. چرا بايد از ترس خدا ،‌نماز بخواني؟
4. اصلا بايد نماز بخواني ؟
5. آيا امروز اين كه نمازي بخواني ،‌الله اكبري بگويي ،‌دغدغه ي تو هست ؟
6. به من گوش مي دهي ؟

من به تو مي گويم ..... گوش كن ... راست مي گويم ....
1. از خدا نبايد ترسيد .... مگر نه اين كه خدا بخشنده و مهربان است ... مگر نه اين كه او عادل ترين است ... مگر نه اين كه او بهترين است ... پس ترس از خدا ،‌از اين موجود برتر و بهتر ، هيچ معنايي ندارد .... هيچ معنايي ..
2. اما .. از چيزي خوب است بترسيم ... آن چيز البته هرگز خدا نيست ...آن چه ما را در تمام دوران از ان ترسانده اند ، خدا نيست ....آن عدالت خدا ست ... و اين ترس تنها براي اين است كه ما ياد مان باشد هر بدي اي كه بكنيم چه در حق خودمان ، چه در حق ديگران ، خداي اي هست بالاي سرمان كه ما را نظاره گر است ،‌ با هر خطايي كه مي كنيم ، متاثر مي شود .... با هر بدي اي كه مي كنيم ،‌ نگران مان مي گردد ... خداي اي كه اما بسيار رحمان و رحيم است و اگر ما به سوي اش برگرديم راه را بر ما نمي بندد ... او گشوده ترين اغوش را براي بندگان اش دارد .... اما ... اگر اين بنده خودش را به كوچه ي علي چپ اي بزند كه كوچه نيست ديگر در اصل بن بست اي ست ... آن وقت خداي عادل به خاطر اين كه روزي گفته است خوبان با بدان يكي نيستند تنها به خاطر اين كه قول داده است بدان را مجازات كند .... ما را به مجازات بدي هاي مان مي رساند تا يادمان بماند كه خدا بنده اش نيست كه وقتي حرف اي مي زند زير قول اش بزند ... اين است چيزي كه ما بايد از ان بترسيم .. و اين ترس با همه ي تلخي اش شيرين است زيرا مرا و تو را و او را از بد بودن منصرف مي كند...
3. نمازي كه امروز از روي ترس .. خوانده مي شود چيزي تا پايان اش نمانده است ... همين روزهاست كه در مي يابي چه فايده .... همين روزهاست كه درك مي كني در اين ايستادن ها و خم شدن ها و به سجده رفتن ها و گفتن ها كه هيچ ارامش اي در پي اش نيست چه اصراري به تكرار دوباره اش است و اين چنين است كه تو نمازت را ترك خواهي كرد ....
4. بگذار محكم بگويم ... خدا تو را ازاد گذاشته است ... او حتي در نماز خواندن يا نخواندن اجباري نگذاشته ... به تو گفته مي تواني بخواني مي تواني نخواني اما اين ستون دين تو ست ...... خدا خيلي شيوا گفته با كلام بنده اش گفته است ... اين ستون دين توست .... نماز در واقع كوتاه ترين راه رسيدن به خداست .... و هدف از دين داري مگر چيست ؟ چيزي جز رسيدن به خداي اي كه والاترين موجود عالم است ...
5. مي داني تو خوشبخت ترين موجود عالم اي اگر روزي حس كني نماز نياز توست ...نگو كو نياز ؟ نگو كو ارامش پس از نماز؟ نگو ..... تا كنون شده است كه نه به خاطر ترس از خدا ... نه براي انجام وظيفه ... نه از ترس ديگران اي كه نماز خوان اند ... نه به خاطر كسي ، چيز ي، جايي ،‌مقامي .... تنها به خاطر خودت .... به خاطر آرامش اي كه در پي اش هستي و تا كنون ان را در نيافته اي ... وضويي بگيري و به نمازي بايستي ؟؟؟؟ آيا تاكنون شده است وقتي صداي موذن ... وقتي آن الله اكبر اول به گوش ات مي رسد حس كني چيزي همه ي وجود ات را زير و رو كرد ؟؟؟ ايا شده است وقتي به نماز مي ايستي حس كني در حال پروازي ؟؟؟ ... ايا شده است اين چنين چيزي تو را از خود به در كند ؟.... ايا شده است ؟؟؟؟
مهم نيست كه شده است يا نشده است ....مهم نيست .... مهم اين است ... اگر اكنون پر از دردي ...اگر اكنون در پي مرهمي .... برخيزي و وضويي بگيري و نمازي بگذاري... نه از سر وظيفه ... نه از ترس.... و نه به خاطر خدا .... فقط براي خودت ... براي خود اي كه چيزي نمانده تا خدا شود !!!... برخيز و نمازي بخوان... براي خودت... به اسم خودت حتي ... نمازي كه هيچ كس تو را در خواندن آن مجبور نكرده است ... نمازي از سر عشق ... نمازي براي ارامش ... همين ... همين يك بار ...همين يك نماز كافي ست كه وقتي صداي موذن مي ايد ...آن الله اكبر اول تو را زير و رو كند ... همين يك بار به نماز ايستادن با عشق ،‌با همه ي وجود ،كافي ست كه تورا عاشق كند ...برخيز و نمازي بخوان ...براي خودت ... به اسم خودت...به ياد خودت ...نمازي بخوان.......
6. به من گوش كردي .... مي دانم .... داري به كلمات من فكر مي كني ، مي دانم ... يك چيز را مي داني .... اكنون خدا ميان من و توست .... و اين اوست كه شكاف بين ما را پر كرده است .... به سوي خدا بيا .... همين اكنون نمازي به پا كن ... مي ترسي ؟ از خودت ... از گذشته ات ... از روزهايي كه بر تو رفته است .... نترس ... به قول مولاناي خودمان ......: صدبار اگر توبه شكستي ،‌باز آ....

10।خدايا ... چيزي نمي گويم امشب غير تكرار حرف مردي كه مي دانم زياد دوست اش داشته اي كه اگر نه اين كلمات را بر زبان اش و بر قلم اش نمي راندي ...



بيرون از تصور هر درست و غلط
مرغزاري ست ، آيا ان جا به ملاقات ام مي ايي؟...

اين مرد ، مولانا ست

شنبه ۳ مهٔ ۲۰۰۸

وقتي دعاي ام برآورده شد ....


1. خدايا اگه ازت غافل شدم ، خبرم كن....
2.وقتي دعاي ام برآورده شد....
3. از روزي كه مومن شده ام بيشتر از 3 سال مي گذرد .... در اين روزهايي كه بر من رفت ، اتفاق هاي يه يادماندني و هرگز فراموش ناشدني اي براي ام افتاد كه گاه حتي تكرار آن ها تنها در ذهن ام ، تمام تن ام را به لرزه اي شيرين وا مي دارد ...
اين كه چطور به آن جا رسيده ام ، و چطور رمزها را يافته ام و چطور خودم را تا به اين جا رسانده ام ، آن قدر طولاني و بسيار است كه اكنون نه خواهان گفتن اش هستم و نه ياراي گفتن را دارم .... اما در اين مسير چيزهايي را دريافته ام كه مي خواهم و مي توانم امشب آن ها را بازگويم ...
در روزهايي كه بر من رفت ، من اوقات زيادي را به تفكر گذرانده ام ... (خدا را شكر مي كنم براي اين قدرت كه در وجودم نهاده ... اين توان كه مي توانم در جايي باشم و نباشم ...مي توانم با تمام وجود خودم را وقف چيزي كنم اما در عين حال در فكرم به دنبال چيز ديگري بگردم .... و اين توان در وجود همه است اما چه بسيار كساني كه هرگز كشف اش نمي كنند و به چيزي مانند من نمي توانم كفايت مي كنند .....)
در اين لحظاتي كه به خودم و به زندگي ام و به چگونه بودن خداي ام فكر كرده ام ، هميشه چيزي سراسر وجد و شگفتي تمام وجودم را مي گرفت ... و اين شگفتي بدون شك چيزي نبود و نيست جز نيروي خداي اي كه در تمام لحظات مرا سخت در آغوش مي گرفت و مي گيرد ....و اين وجد آن هنگام به فوران مي رسيد كه من خودم را و افكار ام را وقف بهتر شدن و بهتر ماندن ديگري مي كردم ....اما در ميان اين همه شگفتي گاه دم اي غم اي عظيم مرا فرا مي گرفت ... غم اي برخاسته از ناتواني اي كه وجود ام جايگاه اش بود ....
من متاثر مي شدم در مقابل كساني كه شگفتي يه نهفته در وجود مرا درك نمي كردند و من هم در مقابل آنان ناتوان از وصف اش بودم ... و در نهايت به اين مي رسيدم كه بهتر است سكوت كنم ... اگر چه مي دانستم اين وجد ، اين نيرو ، اين چيز شگفت از آن خداست ..... و مي دانستم كه اين خداست كه مرا چنين از خود به در مي كند .... اين از خود بي خودي شيرين پاداش باور خداي ام بود وهست ....
با اين حال هر جا و هر وقت مي توانستم براي آنان از خداوند مي خواستم تا به اين ناباوري شان پايان دهد ...چون به راستي باور داشتم كه تغيير باور و دين افراد كار خداست نه كار من ... و هنگامي كه اين را در كلام مادر ترزا هم ديدم به باور خود ايمان آوردم ....
اما روزهايي است كه براي يافتن اين توان در ميان نوشته هاي ديگران مي گردم شايد چيزي به دانسته هاي ام افزوده شود و مرا تواناتر كند ... شايد روزي به همين زودي ها من بتوانم از شگفتي يه عظيم خود سخن بگويم و بتوانم از آن در مقابل كساني كه ان را به نبودن محكوم مي كنند ، با قدرت دفاع كنم ....
در همين راه ، كتابي مي خواندم امشب كه مرا ناخودآگاه ياد داستاني در زندگي ام انداخت كه آن را خواهم گفت ....من در كتاب چرا اتفاقات بد براي آدم هاي خوب مي افتد ؟ نوشته ي هرولد .اس. كاشنر اين ها را خوانده ام :

1: خداوند طرح اي براي خود دارد كه زندگي تمام بندگان اش در آن طرح جاي مي گيرد .الگوي خداوند ايجاب مي كند زندگي بعضي بندگان اش درهم بپيچد،گره بخورد، كوتاه شود، و زندگي بعضي ديگر طولاني باشد . البته دليل آن ، اين نيست كه از نظر خداوند بنده اي سزاوارتر از ديگري است ....
2:اگر شما به بازار برويد ، مي بينيد سفال گر با چوب به كوزه هاي سفالين مي زند تا قدرت و استقامت كوزه هاي اش را به مشتريان نشان دهد . ولي سفال گر عاقل صرفا به كوزه هايي ضربه مي زند كه از استقامت بيشتري برخوردارند . بنابراين خداوند هم بندگاني را در بوته ي آزمايش قرار مي دهد كه مطمئن است تاب تحمل آن را دارند و از اين طريق هم مصيبت ديده و هم ناظران را متوجه معنويت مي گرداند...
3:وقتي دچار مشكلات و مصائب مي شويد نبايد اغوا شويد و از ايمان خود دست بكشيد . خداوند براي كارهايي كه مي كند ، دلايلي دارد و اگر مدتي طولاني محكم به رشته ي ايمان خود چنگ زنيد ، او رنج و عذاب شما را جبران مي كند .
4:در اين دنيا اتفاقات بد براي مردم خوب هم مي افتد ولي خواست و مشيت خدا اين نيست . خداوند دوست دارد مردم هر آن چه سزاوارش هستند ، به دست آورند ، ولي خود تدارك آن را نمي بينند ....
5:زمان مرگ هر انسان دست خداست . اما اين كه چگونه و در چه موقعيتي جان به جان آفرين تسليم مي كنيم تقديري است كه هيچ ربطي به ارزش افراد نزد خداوند ندارد . همه ي ما روزي مي اييم و روزي مي رويم و مطمئنا مي توان دليلي مادي براي آن پيدا كرد .
6: خدا براي بندگان اش حريمي قائل شده است و در كار آنان دخالت نمي كند . او آزادي انسان ها را نمي گيرد ، حتي اگر منجر به صدمه زدن به خود و ديگران شود . او از قبل معين كرده است كه بشر آزاد است و هيچ بازگشتي در سير تكامل وجودندارد .
7:خداوند مديون ما نيست . ما هستيم كه براي زندگي مان ، به او مديونيم .
8:خشم خدا را به دل گرفتن هيچ لطمه اي به خداوند نمي زند . هم چنين خشم او را برنمي انگيزد تا بر ضد ما قد علم كند . اگر در مواجهه با موقعيتي ناگوار احساس مي كنيد بايد خشمگين باشيد و خشم خود را متوجه خداوند كنيد به خودتان مربوط است .اما اشتباه كرده ايد اگر خيال كنيد تقصير آن پيشامد به گردن خداوند است .
9:خدايي كه من به او ايمان دارم ، براي بندگان اش درد سر نمي آفريند بلكه به آنان قدرت غلبه بر مشكلات را عطا مي كند .
10:نيازي نيست در ازاي قدرت و اميد و صبر به خدا باج بدهيم صرفا كافي است به سوي اش برويم و اقرار كنيم به تنهايي قادر نيستيم به حل مشكلاتمان بپردازيم.
11:يكي از مسائلي كه هميشه مرا به وجود خداوند معتقد مي كند ، آگاهي از اين حقيقت است كه وقتي مردم براي دست يابي به قدرت و شهامت و اميد به درگاه او دعا مي كنند ، اغلب سرچشمه ي آن را مي يايند در حالي كه قبلا به هيچ وجه چنين خصوصياتي نداشتند .
12:خداوند نمي خواهد كسي بيمار يا معلول باشد يا دچار مشكل شود ، او نه در شكل گيري مشكل دخالت مي كند و نه در رفع آن . اما كمك مي كند عده اي پزشك و پرستار شود تا درصدد معالجه ي بيماران برآيند و به ما هم كمك مي كند هنگامي كه بيمار و وحشت زده هستيم ، شجاعت خود را حفظ كنيم . همچنين ما را مطمئن مي كند هنگام ترس يا درد با ماست و تنها نيستيم.
13:ممكن است خداوند از بروز مصائب پيشگيري نكند اما قدرت و شهامت فائق آمدن بر آن را به ما مي دهد .
14:عشق ما به خداوند براي اين است كه او كامل است . ما خداوند را دوست نداريم فقط براي اين كه ما را از شر رويدادهاي اهريمني حفظ كند . عشق ما به خداوند فقط از ترس مايه نمي گيرد . از ترس اين كه اگر به او پشت كنيم به ما ضربه مي زند . ما خدا را دوست داريم چون او خداست ، چون خالق تمام زيبايي ها و سرچشمه ي قدرت و اميد و شهامت درون ما و كساني است كه هنگام نياز به كمك ما مي شتابند .ما او را مي پرستيم چون بهترين بخش وجود ما و دنياي ماست و اين است معناي عشق .....
15: خداوندا ! ما نمي توانيم به درگاه تو دعا كنيم تا جنگ را پايان بخشي زيرا مي دانيم دنيا را به اين شكل آفريده اي و انسان خود قادر است جاده ي صلح را هموار كند . مانمي توانيم دعا كنيم قحطي وگرسنگي را از بين ببري زيرا منابعي به ما عطا كرده اي كه در صورت استفاده ي عاقلانه از آن مي تواند تمام دنيا را تغذيه كند . ما نمي توانيم دعا كنيم تبعيض نژادي را ريشه كن كني زيرا به ما ديده ي بصيرت داده اي تا بتوانيم خوبي هاي تمام انسان ها را ببينيم . ما نمي توانيم به درگاه ات دعا كنيم به نااميدي هاي مان پايان بخشي زيرا توانايي از بين بردن نابساماني ها را به ما داده اي . ما نمي توانيم دعا كنيم بيماري را ريشه كن كني زيرا به ما قدرت تفكر داده اي تا به وسيله ي آن راه علاج بيماري ها را كشف كنيم . بنابراين به درگاه ات دعا خواهيم كرد به ما قدرت و اراده و عزمي راسخ عطا كني تا ديگر لازم نباشد بگوييم خدايا ما را به آرزوهايمان برسان ....
16:بشر زبان خداوند است ....

4. اين ها از ديد من جملات برگزيده ي اين كتاب بود . اما خودم يك چيز به آن ها مي افزايم . براي ديدن خدا ، براي باور خدا، براي درك خدا ... هر انسان به يك سلاح محتاج است و آن اين است كه براي لحظه اي هم اگر شده اين ترديد و شك را از خود دور كند كه خدا نيست و يا اگر هست با خلق مذاهب خواسته ازادي انسان را از او بگيرد ....اين فكر غير واقعيت ست ...
5. و مي خواهم يادت بيندازم كه خدا براي تو همان مي شود كه تو تصور اش را بكني . ياد ات باشد خداي درون ادامه ي خداي بيرون است ....
6. داستاني كه مي خواستم بگويم و اين كتاب مرا به ياد اش انداخت :

1: ماه هاي اول مومن شدن ام بود . روزي به من خبر دادند ، پدر يكي از نزديك ترين دوستانم ، مريم ، پشت چراغ قرمز ، در اتومبيل اش مغزاش از كار افتاده و در بيمارستان است . مريم براي من يك دوست ساده نبود . ما در يك محل به دنيا امده بوديم با هم بزرگ شده بوديم با هم مدرسه رفته بوديم و با هم براي رفتن به دانشگاه درس خوانده بوديم و با هم خنديده بوديم و با هم گريه كرده بوديم ... مريم براي من تنها يك دوست نبود و پدر مريم هم تنها پدر يك دوست نبود ... من از شنيدن اين خبر خيلي متاثر شدم ....روزهاي عجيبي در زندگاني ام را مي گذراندم . خدا هر روز در چيزي را به روي ام مي گشود و من مست اين نوع زندگي ام بودم . ...آن روز قبل از اين كه به سراغ مريم بروم . گوشه اي پيدا كردم و نمازي خواندم ... نمازي براي درخواستي از خداوند . مي دانستم هنوز ممكن است پدر مريم به اين دنيا برگردد. نماز را خواندم و بعد از نماز ، شروع كردم به تكرار اين قسمت از آيه از سوره ي نمل قران :

بسم الله الرحمن الرحيم
امن يجيب المضطر اذا دعاه و يكشف السوء
كيست آن كه دعاي بي چاره گان را به اجابت مي رساند و رنج و غم آنان را برطرف مي سازد ؟.....

اين را بارها و بارها تكرار كردم و ايمان داشتم به اين كه دعاي من مستجاب مي شود و پدر مريم به خانه اش برمي گردد. اما هنوز در تكرار اش بودم كه تلفن زنگ زد و من فهميدم همه چيز تمام شده است .... ياد ام هست تمام وجود ام اشك شد و من تا مدتي همه اش گريستم و هر چه از خدا پرسيدم چرا ، او هيچ جوابي به من نداد ... آن روزهاي سخت گذشت و من با اين كه دليل خدا را نمي دانستم هميشه خودم را با اين باور كه شايد در كار خدا دخالت كرده ام دلداري مي دادم و به خودم مي گفتم خدا چرا بايد دعاي غير منطقي يه مرا برآورده مي كرد ؟ اما در عين حال خدا را مقصر مي دانستم !... تا اين كه ....
اسفند 86 كه سومين سالگرد فوت پدر مريم بود من خواب عجيبي ديدم . خواب ديدم كسي به سوي ام آمد و در حالي كه خوش حال بود به من گفت دعاي آن سال تو براي پدر مريم مستجاب شده و او زنده شده است ....
2:تا همين امشب معناي خواب ام را نفهميده بودم ... اما اكنون مي دانم .
3: خدا خيلي ساده گاهي با انسان ها حرف مي زند . كافي ست تنها گوش هاي ات را خوب باز كني و به او بسپاري ... خدا خيلي ساده در آن خواب به من گفت كه اگرچه آن وقت دعاي ام را برآورده نكرده (كه بدون شك آن طور بهتر بوده ) اما آن را بدون استفاده و بي فايده در ميان زمين و آسمان رها نكرده است . من امشب دريافت ام كه دعاي ان روز من به پدر مريم در حال بعد از مرگ اش كمك كرده است ... او نه در اين دنيا كه در آن دنيا زنده شده است ...

7. خيلي طولاني شد ....
8. خداي بزرگ من ! به من ... به من اي كه جزيي از توست و راست مي گويم اصلا خود تو ست ... توان بده تا از اين روي ناتوان زندگي تا آن روي تواناي آن ، توانا باشم.
9. خداي من! مرا اميد بده تا به سوي ات محكم تر از پيش گام بردارم ....
10. دست ام را به سوي ات گشاده ام ، رهاي اش مكن .....

پنجشنبه ۱ مهٔ ۲۰۰۸

با خدای درون ات مهربان باش...


این را در هم کیش دیگر من هم بخوانید ...


1. خدايا اگه ازت غافل شدم ، خبرم كن ...
2. با خداي درون ات مهربان باش...
3. همه ي آدمها وقتي به اين دنيا مي ايند . خدايي درون شان خلق مي شود. خدايي كه ادامه ي خداي بيرون است ....
روزي من به خواست خداي بيرون ، عاشق خداي درون ام شدم. خدايي كه تا آن وقت ساكت و مظلوم و بي صدا درون ام بود و من ظالمانه به او اجازه ي بروز نمي دادم. روزها مي گذشتند و من هر روز بيشتر از قبل عاشق مي شدم... و روزي چشم بازكردم و ديدم كه ان چنان عاشق خداي درون ام هستم كه او هر كاري مي خواهد مي كند و من هيچ شكايتي نمي كنم! اما وقتي ديگر؛ خيلي غير منتظره من دوباره عاشق شدم! عاشق خداي ديگري... ادمي را ديدم كه خداي مظلوم و مهربان و ساكتي داشت ... ياد خداي گذشته ي خودم افتادم و با اينكه خداي درون ام به شدت دست و پا مي زد تا جلوي اين عشق را بگيرد من بدون توجه به او ، عاشق خداي ديگري شدم...و خيلي ساده آن ادم هم به خاطر خداي مهربان درون اش برايم عزيز شد ...
متعجب بودم كه چرا او ، خداي مهربان درون اش را نمي بيند با اينكه من مي ديدم اش... متعجب بودم كه او ،‌چرا براي رفع دردهاي اش به خداي مهربان و قوي درون اش متوسل نمي شود ، وقتي كه من مي توانستم از خداي او چيزي بخواهم و او به من نه نگويد ...
روزهاي كمي گذشتند و من ساده ي ساده عاشق خداي ديگري بودم... البته خداي درون ام را از دست نداده بودم. اين خداي درون آن قدر خوب و مهربان هست كه اجازه ي ورود عشق ديگري را هم بدهد...خداي درون ام خيلي با من كنار آمد چون مي دانست من هنوز عاشق او هم هستم!
در اين روزهاي كم با همه ي وجودم سعي كردم به آن ادم بفهمانم تا قدر خداي درون اش را بداند... همان خدايي كه من عاشق اش شده بودم... سعي كردم تا به او بفهمانم خداي درون اش به عشق او محتاج است نه عشق من ! سعي كردم به او بفهمانم همان خداي ساكت و مظلوم و بي صدايي كه درون اش هست قوي ترين كس هاست. خواستم به او بفهمانم آن خدا ،‌دواي همه ي دردهاست... خواستم و سعي كردم ....
من همچنان عاشق خداي ديگر بودم... اما
اين حس آن چنان داشت شدت مي گرفت كه روزي ديدم ديگر چيزي نمانده است كه خداي درون ام را ازدست بدهم ....آن وقت خداي درون ام با شدت و با صلابت جلوي من ايستاد و به من دستور ايست داد ! از من خواست تمام كنم... به من گفت كه اگر ترك عشق ام نكنم براي هميشه ترك ام مي كند... انتخاب سختي بود... انتخاب بين عشقي و عشقي! بايد فكر مي كردم و در كمترين زمان ممكن تصميم مي گرفتم ... فكر كردم و تصميم گرفتم . و با عقل ام خداي درون ام را انتخاب كردم. حقيقت اين است كه من تا هستم ، تا زنده ام به خداي درون ام محتاج ام و نمي توانم از دست اش بدهم.... اما روزهاي سختي شروع شد. اول اش با عشق خداي جديدي كه درون ام بود مبارزه كردم. ولي اين مسير درست نبود! بعد سعي كردم از او فرار كنم... اين راه هم به تركستان بود ! و يك روز ياد چيزي افتادم... ترك عشق مثل ترك درد است... اگر به طرف اش بروي تا با او مبارزه كني به تو هجوم مي اورد ... اگر از او فرار كني دنبال ات مي ايد. اما اگر وقتي دارد به طرف ات مي ايد خودت را از مسيرش كنار بكشي او هرگز به تو نخواهد رسيد چون تو هميشه در موازات او هستي و ياد گرفته اي كه هيچ دو خط موازي به هم نمي رسند!
راه همين بود . بايد با احساس كنار امد. پذيرفتم . خداي ديگري درون ام هست . خدايي كه به كس ديگري متعلق است . پذيرفتم . با اين خدا و با اين حس كنار امدم و حالا چند وقت است كه دارم با خيالي اسوده و حتي ارامش زندگي مي كنم.... اگر چه آن حس و آن خدا گاهي به سوي من مي امد و درون ام را اشو ب مي كرد اما من ساده از كنارش رد مي شدم و او دست اش به من نمي رسيد ... و خوب مي دانم بالاخره اين خدا ازدست نيافتن به من خسته مي شود و به جاي اصلي خودش برمي گردد .... فقط اميدوارم وقتي خداي ديگري به خانه ي اصلي ي خودش مي رسد . صاحب خانه در را به روي اش باز كند ... و او را با آغوشي گرم پذيرا باشد...
اميدوارم صاحب خانه مثل من كه عاشق خداي درون ام هستم او هم عاشق خداي درون اش شود و بعد بنشيند و ببيند كه اين خداي مهربان درون چطور وساطت او را پيش خداي مهربان و قادر بيرون مي كند... اميدوارم صاحب خانه قدر خداي درون اش را بيشتر از پيش بداند ....

4. تو با خداي درون ات چه مي كني؟؟؟
5. اي خداي درون ! از من به خداي بيرون بگو اين جا كسي هست كه در انتظاري جان اش به لب اش آمده است ....
اين را به خداي بيرون بگو ....
6. و تو اي كسي كه مرا مي خواني ؛ تو مي داني خداي درون ات كيست ...
7. وقتي نوشتم تو خلاصه ي خدايي ،باور نكردي .... آن روز كه گفتم تو جزيي از خدايي ، به باور من خنديدي ... زماني كه گفتم تو نوري و خدا نور اعظم است ... باور ام را ناديده گرفتي ... اما امروز باور كن .... باور كن .... باور كن .... خداي درون، كسي نيست ، نيست ، نيست ، جز خودت ....
وقتي مي گويي خداي درون ، با خودت سخن مي گويي ... خودي كه نه به نام تو شناخته مي شود ، نه با حرفه ات و شغل ات معروف است و نه چيزي از آني ست كه تو نام اش را خودت گذاشته اي ...با اين حال خداي تو ، خداي توست و خداي تو همان توست و خداي تو همه ي توست ...
8.روزي مي انديشيدم به اين كه به عدد تمام ادميان راهي براي شناخت خداوند هست ....
9. با خداي ات سخن بگو ... با خداي درون ات و خداي بيرون ات ...
وقتي با خداي ات سخن مي گويي مهم نيست كه اگر به جاي تو به او بگويي من ... خداي تو ، همان توست ....و تو وقتي با خداي درون ات ، با خودت ، سخن مي گويي خداي بيرون تو را مي شنود و اجابت مي كند ....
10. و تو همان كوچك شده ي خداي خودي ....

پ.ن اول:
1.با
نیلوفر زياد درباره خداي مان صحبت مي كنيم .... اين روزها و خيلي پيش از اين ها دغدغه ي من و او ، دغدغه ي او و من ، خدايي بود كه خلق مان كرده است و خدايي هست كه خلق مان كرده است و خدايي كه اكنون ما مي توانيم ببينيم ، حس كنيم و باور كنيم ..... ما به باور هاي ديگري پيرامون خداي مان رسيده ايم ... به چيزهايي كه به زودي آن ها را بيشتر خواهم نوشت .... راستي بايد ازنیلوفر اجازه بگيرم ؟!!!
2. و روزي حس كردم چه بسيار خداي من و خداي
نیلوفر ، خداي نيلوفر و خداي من شبيه هم هستند ...
3. اي من ! از من به خداي من بگو ... بگو كه من ، همين من ، او را بسيار دوست مي دارم ... بسيار ....

پ.ن آخر:
1.اين را روزي جايي خوانده ام ... در كتابي ...( چگونه خدا را بشناسيم؟ نوشته ي دي پاك چوپرا....كتابي كه با هر صفحه اش با هر سطرش كه مي خواندم به باورهايي كه رسيده بودم در دنياي خودم ، در خلوت خودم بيشتر ايمان اوردم .... )
2.
ـ از كجا مي دانيد خداوند واقعي است ؟
ـ به اطراف مي نگرم و نظم طبيعي آفرينش را مي بينم . در ساده ترين اشيا زيبايي عظيمي وجود دارد . در حضور شكوه نامنتاهي كون و مكان ، انسان احساس زندگي و بيداري مي كند و هر چه عميق تر مي نگرد ، اين آفرينش را مبهوت كننده تر مي بيند . به چه چيز ديگري نياز است ؟
ـ ولي هيچ كدام از اين ها چيزي را ثابت نمي كند...
ـ تو فقط اين را مي گويي چون حقيقتا نگاه نمي كني . اگر مي توانستي يك كوه يا يك ابر پر باران را يك دقيقه بدون ترديدهاي ات كه راه را بر تو بسته اند ، ببيني ، وجود خداوند بي درنگ بر تو آشكار مي شد .
ـ پس به من بگوييد چه اشكار مي شود ، بالاخره من هم چشماني مثل شما دارم .
ـ چيزي ساده ، يكپارچه ، نازاده ، ابدي ، سخت چون سنگ، بي حد ومرز ، مستقل ، آسيب ناپذير ،‌متبرك و داننده ي همه چيز.
ـ شما همه ي اين ها را مي بينيد؟ ......پس من تسليم مي شوم زيرا نمي توانم درك اين همه شگفتي را بياموزم .
ـ نه ، تو اشتباه مي كني . همه ي ما جاودانگي را در همه ي جهات مي بينيم ولي اين راه را برگزيده ايم تا آن را به تكه پاره هاي زمان و مكان تقسيم كنيم. يك كيفيت از خداوند وجود دارد كه بايد به تو اميد دهد. او مي خواهد با تو سهيم شود ....

تو جزیی از خداوندی...

این را در هم کیش دیگر من هم بخوانید...


1. خدايا اگه ازت غافل شدم ، خبرم كن ..
2. من نور ام .....
تو نور اي .....
او نور است و همه نور هستيم ....
و خداوند نور اعظم است ....
و اين نور با ماست .
و خداوند به همه ي ما خود را نشان مي دهد ، اما عده اي خيال مي كنند چشمان شان توان ديدن نور را ندارد ،‌پس آن ها را به روي نور مي بندند و اين چنين، نور ناپديد مي شود ....
3. براي ديدن اين نور چشمان ات را بگشا....
4. ....
***
پ . ن: مسيح روزي به حواريون گفت : شما نور جهان ايد .
و باز گفت : من نور ام ...و اين يعني من در ميدان نيروي خداوند هستم .

***
5.تو جزيي از خداوندي ....
6. سر جاي ات بمان و از خدا كم مشو ....
7. اگر روزي خدا را حس نكردي ... بدان اين تو هستي كه جابه جا شده اي ... او هم چنان بر جاي خود است ...
8.چيزي نمانده تا روزي كه چيزي فراتر از اين بگويم .... چيزي نمانده ....
9. كسي در جايي گفته : هيچ كس قدرت آن را ندارد كه خداوند را كاملا دور نگه دارد . ما فقط مي توانيم در پذيرش نور را باز يا بسته نگاه داريم .
10. ......

همه چیز پر از خداست ...


این را در هم کیش دیگر من هم بخوانید...


1. خدايا اگه ازت غافل شدم ... خبرم كن ..
2. روز نو شده است ... ... بهاري ديگر... و شايد بنده اي ديگر براي خدايي كه بوده ... از آغاز تا اكنون و خواهد ماند از اكنون تا ابد....
3. همه چيز پر از خداست ...

4.دنبالش مي گردي
مدام .... پي در پي.... پر هياهو.
دنبالش مي گردي و هر دم نفي اش مي كني : كو ؟ پس كو ؟
چرا نمي بينم اش ؟ اگر هست ... اگر وجود دارد ... اگر خيال نيست ... پس چرا نمي بينم اش؟ چرا نيست ؟
و دنبالش مي گردي
هر جا ... هر دم ... هر جور.
راه مي روي.. سخت ...پر مشقت.. بي دمي ايستادن... شك مي كني ...رد مي شوي... رد مي كني.... فرياد مي زني ... نه مي گويي و تكرار مي كني نيست .... كجاست اگر هست؟ چرا من نمي بينم اش؟
و اين راه سخت است و اين نفي ، سخت است .
اما مي روي و مي روي تا جايي كه ديگر رمقي نمي ماند و نه جاني براي باز رفتن .
چاره اي نيست ... بايد ايستاد .
مي ايستي . نگاه مي كني ...نه به آينده ... به عقب... به گذشته... به بازگشتن و فكر مي كني به رها شدن ... به رها شدن از شك ...ترديد ..نبودن.
و رها مي شوي در راهي كه برايت سخت بود و آن جاست كه اين سخت ديگر سخت نيست چون رها شده اي...
رها مي شوي و باز مي گردي به عقب... به گذشته ....به ديروز
و حالا در اول راه ايستاده اي ... قبل از رفتن... قبل از فرياد زدن ... قبل از نفي كردن ..قبل از گفتن نيست
... قبل از دنبال كردن ... و نگاه مي كني ...
آهسته ... بي صدا.... بي شك .... بي ترديد .... با ايمان ... با ايمان ... با ايمان.
ساده مي شود همه چيز.... او هست
اكنون او هست ... هر جا... هر دم .... هر جور
و او هست ... ساده ي ساده هست
و مي بيني اش ... ساده .... با ايمان.... با ايمان.
و او هست ... همين جا ... همه جا .... هر جا ..... و فرياد مي زني
با فكر ... با يقين... با ايمان
او هست ...
خدا هست
هميشه ... همه جا .... همه جور
خدا هست
خدا هست
خدا هست
ساده
ساده
ساده
خدا هست
همه دم
همه دم
همه دم
خدا هست ....
و آن وقت است كه مي فهمي اگر
با همه ي وجودت حتي
نفي اش كني
حتي اگر نديدن اش را دليل نبودن اش بداني
چيزي از بودن او كم نمي كند ...
و او هست
و بوده
و خواهد بود...
باورت مي شود ؟
همه چيز پر از خداست ....
5.باز هم شك داري ؟؟؟!!!!

6.نوشته شده در پنج شنبه 24 اسفند 1385 ساعت 46 دقيقه بامداد ...
7.خدايا ...در اين بهار نو... در اين سال نو.. به همه ي ما زندگي عطاكن.. روزهايي كه وقت بودنشان نشاطمان به وفور باشد و وقت رفتنشان ياد مان از آنها خوش ..
8.خدايا ... صدا يت نمي كنيم؟ فراموش مان شده ؟ نه ... ما را براي اين نگفتن ها به عقوبت مگير... حتي اگر يادمان رفته باشد كه تو همه جا هستي و همه وقت نگاه مان مي كني ... اگر يادمان رفته باشد... چيزي در ژرفاي وجودمان تو را فرياد مي زند ...ما با همه ي فراموش كاري مان باز هم به تو محتاجيم... ترك مان مكن..
9. خدايا ... به ما زندگي عطا كن ... روزهايي با رحمت ... روزهايي با نعمت...
10. خدايا ... همه روزمان را نوروز كن ....

*****
پ . ن :
1. اين عين واقعيت است ...(و اين عين در قلب واقعيت است ! ) ...
2.وقتي كسي ،چيزي يا كسي را نمي بيند و تو مي خواهي بودن و ديده شدن آن چيز يا كس را ثابت كني بايد بگردي ... بگردي و دليل بياوري ... هر چيزي براي اثبات به كارت مي ايد ... پس خوب مي گردي تا بودن آن چيز يا كس را ثابت كني ...
3.اما ... اما ... اما ...
4. وقت اثبات خدا كه مي شود ... لازم نيست دنبال هيچ مدرك و دليلي بگردي !... زحمت نكش ! نگرد ! ... خدا ديدني تر چيز عالم است ... باور نمي كني ؟ ساده ست ... نگاه كن ... نه به دوردست ها ... نه به ديگري ... نه به چيزي يا كسي غريب ... به خودت ... فقط به خودت .... تو شگفت ترين مخلوق خدايي.... تو را خدا از روي خودش ساخته است ... تو شبيه ترين به خدايي... گوش كن ! ... تو خلاصه ي خدايي..... باور كن !... براي اثبات خدا ... نگرد . خدا با همه ي پيچيدگي هايش ... ساده است خيلي ساده ... آن قدر كه با هر درك و فهمي مي شود پيدايش كرد ...مي شود نگاهش كرد ... مي شود حس اش كرد ...
5. نگو نه ... نگو نيست ...نگو نمي شود ....خدا هست... باورت نمي شود ؟ پس ساده تر مي گويم ...خدا همان نيروي برتر است ... همان تفكر برتر است ... همان انرژي برتر است ...نيرويي كه همه جا هست ... و با توان تراز همه و با توان خلق همه ... تفكري كه در آن نقصي نيست و انرژي اي كه همه چيز را به سوي خود مي كشد ...
6. گوش كن ! ... تفاوت ندارد تو خدا را چه صدا كني ... فرقي نيست ميان اين كه تو به خدا ، خدا بگويي يا نامي ديگر ... خدا ي تو ... خداي توست و خداي من خداي من است ... و خداي او خداي اوست ... و عجيب اينكه همه ي اين خداها يك خدايند ... تنها يك خدا....
7. به خدايت ... به او كه خلق ات كرده ... به او كه جاني و روحي در تو دميده ... به او كه بيش از هر كس دوستت دارد ... به او كه اكنون تو را به نظاره نشسته ... به او كه آغوش اش را براي برگشتن دوباره ات به سوي تو گشوده ... به او كه در انتظار توست ... به خدايت ... به خدايت ... به خدايت.... عشق بورز... عشق بورز و آن گاه بنشين و ثمره ي اين عشق را با همه ي دلت بنوش !!!!!.....
8. به خدا عشق بورز...
9. گوش مي كني ؟ ... با تو هستم .... تو ....
10. به خدا عشق بورز.....

از من به خدا...

این را در هم کیش دیگر من هم بخوانید ..

1. خدايا اگه ازت غافل شدم ، خبرم كن ...
2. از من
به خدا
كسي كه همه كس من است ...

3. سلام خداي بزرگ من
منم بنده ي كوچك تو ... و اين لحظه چه شگفت است ... وقتي من ، اين كوچك ضعيف در مقابل تو ، اين بزرگ قوي ايستاده ام ... چه شگفت است ... و با همه ي شگفتي اش ، چه خجالتي همه ي وجودم را گرفته ... عرق شرمم را مي بيني ؟؟؟ آخر من كجا و تو كجا ؟؟؟ منه ناپاك گنه كار كجا و تو ، پاك ترين پاكان كجا ؟؟؟
به اين لحظه مي انديشم ... و به همه ي كرمت ... به اينكه چطور از من و از همه ي خطاهاي من گذشتي و آن قدر لطفت زياد بود كه حتي مرا به خانه ات خواندي و حتي چند روزي مهمانم كردي ... من به تو مي انديشم و آن آخر به خود گنه كارم ... و به اينكه چطور اكنون مي توانم سري بلند كنم ... چطور؟؟؟

خداي بزرگ من ...يادم هست وقتي مطمئن شدم آمدن به سويت نزديك است ... آن لحظاتي كه ديگر تا رسيدن به سرزمين وحي فاصله اي نداشتم ...چيزي در قلبم شروع به زدن كرد ... صداي قلبم را مي شنيدي؟؟؟ قلبي كه حس مي كردم كسي دارد از جا درش مي آورد ... زدنش آن قدر تند و زياد شده بود كه نمي دانستم وقتي در برابر خانه ات بايستم با اين قلب مشتاق تو چه كنم .... و يادم هست آن روز را ... دوباره از شب قبلش تپيدن هاي پي در پي شروع شده بود ... يادت هست ؟؟؟
قلبم داشت با اين زدن هايش جانم را مي گرفت ... ولي تو تحملم دادي ... تحمل كردم و آمدم ...آهسته و مشتاق.

خداي بزرگ من ... من اكنون ...اينجا در سرزمين خودم ... دور از سرزمين وحي تو نشسته ام و باز به لحظات شگفتم در آن ديار مي انديشم ... به تو و به خانه ات . و به اينكه آيا دوباره هم خواهم آمد ؟؟؟

خداي بزرگ من
چيزهايي براي نوشتن دارم ... حرف هايي براي گفتن و مي دانم كساني هستند در انتظار خواندن ... مي خواهم براي تو بنويسم و به ياد تو ... بگير . اين قلمم از آن تو .
من باور دارم وقتي كسي براي خدايش مي نويسد، خدا خودش قلم را به دست مي گيرد ...

خداي بزرگ من
بنويس ....


4.

یا ایها الذین آمنوا اذكروا الله ذكرا كثیرا و سبحوه بكرة و اصیلا هو الذی یصلی علیكم و ملائكته لیخرجكم من الظلمات الی النور و كان بالمؤمنین رحیما .:: اي كساني كه به خدا ايمان آورده ايد ذكر حق و ياد خدا بسيار كنيد. و دايم صبح و شب به تسبيح و تنزيه ذات پاكش بپردازيد. اوست خدايي كه هم او و هم فرشتگان او بر شما بندگان رحمت مي فرستند تا شما را از ظلمت ها ( جهل ) به عالم نور ( علم و ايمان ) برساند و او بر اهل ايمان بسيار رئوف و مهربان است . احزاب/۴۱-۴۳

5. خدايا .... ما بيشتر از آنچه به زبان مي آوريم به تو محتاجيم ، رهايمان مكن ...

تو می توانی باز برگردی...

این ها را در هم کیش دیگر من هم بخوانید ...


1. خدايا اگه ازت غافل شدم ، خبرم كن ...
2. تو خوشبختي بنده ي كوچك خدا ...چون تو می توانی ...
3.يادت هست وقتي به دنيا آمدي ، تو را هم مثل همه پيش خدا بردند . تو شبيه همه ي بچه هايي كه آنجا دور خدا بودند ، نشستي و به حرفهاي خدايي كه آن وسط نشسته بود ، گوش دادي ... تا بچه بودي كارت همين بود .صبح ها كه بيدار مي شدي همان جا كنار خدا مي نشستي و به قصه هاي خدا گوش مي دادي و به لبخند هاي خدا نگاه مي كردي ... و شب كه مي شد همان جا كنار خدا مي خوابيدي ... يادت هست وقتي خدا چيزي مي پرسيد و تو جواب سوالش را مي دادي ... خدا به روي تو لبخند مي زد و تو را به سوي خودش مي خواند ... در آغوشت مي گرفت و به تو فرشته اي هديه مي داد .... يادت هست ؟
آن روزها تو نمي دانستي جايي غير از پيش خدا هم هست . فكر مي كردي همه ي دنيا در كنار خدا خلاصه شده است ... شايد تنها فكر نمي كردي ، اين باورت شده بود . آن روزها تو هنوز راه رفتن نمي دانستي و نه حرف زدن با بزرگتر ها را ... آن ها نگاهت مي كردند و خدا را در تو مي ديدند ... اشتباه نمي كردند ، تو هر روز كنار خدا مي نشستي و هر شب در آغوش او مي خوابيدي ، تو بوي خدا مي دادي !
و تو روزي بزرگ شدي و آن روزها ، روزي به پايان رسيد و يك روز تو فهميدي كه مي تواني راه بروي ... مي تواني حتي بدوي و حرف بزني ... فهميدي كه مي تواني فكر كني ، تصميم بگيري ، نقشه بكشي ، ياد بگيري و حتي ياد بدهي ... يك روز تو خيلي چيزها درونت كشف كردي ... وقتي اين ها كشفت شد ، خدا رو به تو كرد و گفت : از فردا صبح ديگر نبايد فقط بنشيني ... بايد بلند شوي و راه بروي .
خدا به تو نگفت از فردا صبح به كدام راه مي تواني بروي . خدا نگفت چون مي دانست تو اكنون مي تواني تصميم بگيري ... فكر كني و تشخيص دهي . خدا تنها به تو گفت كه بايد راه بروي ...
فردا صبح كه شد . تو مثل خيليهاي ديگر از جايت بلند شدي و خواستي كه بروي . وقت خداحافظي ، خدا تو را در آغوش گرفت و در گوشت چيزي گفت ... چيزي كه تو بايد يادت مي ماند ... خدا آهسته در گوشت گفت : هر جا بروي ، من هميشه به ياد تو هستم ... حتي اگر تو به ياد من نباشي .... هر جا بروي ، هر وقت بخواهي مي تواني دوباره برگردي ... جاي تو ، اينجا هميشه جاي توست ...
خدا اين ها را آهسته در گوش تو گفت و از تو خواست كه راه بروي .
از جايت كه بلند شدي . وحشت برت داشت . سخت بود . در اطراف خدا تو بي نهايت راه مي ديدي . از هر كدام از آنها كه مي رفتي از خدا دور مي شدي ... اما از هر كدام كه بر مي گشتي به خدا مي رسيدي...
به اطراف نگاهي كردي . چشمهايت را خوب گشودي و به راهي كه به نظرت راحت تر مي آمد، رفتي ...آن اوايل كه در راه بودي . گاهي بر مي گشتي و به پشت سرت نگاهي مي انداختي ... همان موقعها وقت برگشتن خدا را مي ديدي كه نگاهت مي كند ... و برايت دستي تكان مي دهد . هنوز خدا را مي توانستي ببيني..
در راهي كه مي رفتي ، با آدمهاي زيادي رو به رو شدي. آنها شبيه تو بودند .. نه اينكه مثل تو لباس بپوشند يا صورتي مثل تو داشته باشند ... يا حتي مثل تو رفتار كنند اما با همه ي تفاوتشان .. با اينكه بعضي از شما ، دست نداشت ، يا پا نداشت ، يا حتي نمي توانست حرف بزند ، نمي توانست ببيند ، با اينكه بعضي سياه بوديد بعضي سفيد با اينكه بعضي بزرگ و بعضي كوچك با اينكه بعضي لاغر و بعضي چاق ، اما همه شبيه بوديد . اسم همه ي شما آدم بود !
تو در اين راه با آدمهاي زيادي روبه رو شدي . بعضي از آنها تو را به ياد خدا مي انداختند ... بر مي گشتي و به خدا نگاه مي كردي . مي ديدي خدا همچنان در جاي خود است . اما بعضي ديگر تو را از خدا دور تر مي كردند. دستت را مي كشيدند و تو را تا دور دست ها مي بردند .
يك روز چشم باز كردي ... و ديدي هر چه نگاه مي كني اثري از خدا نيست .. ديدي بين آدمهايي هستي كه تو را ياد خدا نمي اندازند با اينكه آنها شبيه تو اند ... و همه شبيه هميد ... با اينكه همه ي شما آدميد ... نگاه كردي و چيز ارام كننده اي نديدي. ترسيدي ... با خود گفتي پس خدا كجاست ؟ از ترس مي خواستي اشك بريزي . آدمها دورت را گرفتند . خواستند آرامت كنند .در اغوشت گرفتند . به گونه هايت بوسه زدند ، چيز هايي به تو دادند ، حرف هايي به تو گفتند و تو كمي ، تنها كمي آرام شدي . اما دوباره تا آنها رفتند وجودت سراسر ترس و اضطراب شد ... از ژرفاي وجودت لرزيدي ... چيزي بود كه تو را مي ترساند . فرياد كشيدي ... شبي بود . يادت هست ؟
فرياد كشيدي و كمك خواستي . جايي بودي كه هيچ نوري نبود . همه اش ظلمت ، همه اش تاريكي . و تو ترسيده بودي . فرياد زدي .... ناگهان با تمام وجودت صدايت را رها كردي...فريادي از ژرفاي وجود ... و خدا را خواستي ... صدايش كردي ... بلند و بي تكلف .
يادت هست آن شب اشك در چشمانت جمع شده بود و تو پيوسته مي گريستي و خدا را صدا مي كردي و مدام چيزي مي گفتي ... چيزي مثل خدايا مرا ببخش ...
و يادت هست كه خدا همان شب ... درست همان شب صدايت زد و گفت : كافي ست بنده ي من ... بخشيدمت ... اشك نريز من تحمل گريستن تو را ندارم ...
و تو آرام شدي . خدا آرامت كرد . يادت هست كه همان لحظه ياد بچه گي هايت افتادي .. يادت آمد وقتي بچه بودي و مي ترسيدي ... وقتي در خواب ، كابوس مي ديدي ، خدا تو را در آغوش مي گرفت و مي فشرد ... و تو آرام مي شدي ... آرامشي عجيب و پايدار ...
آن شب وقتي صداي خدا را شنيدي و ياد بچه گي هايت افتادي دوباره دلت خواست به آغوش خدا بر گردي ... به خدا گفتي . از او خواستي دوباره در آغوش بگيردت . و خدا گفت : بيا ... دوباره به سوي من بيا. گفته بودم كه هر جا بروي ، هر وقت بخواهي مي تواني دوباره برگردي ... جاي تو ، اينجا هميشه جاي توست ...
و تو خواستي بلند شوي ... نيرويي در تنت نبود. همه اش را صرف دور شدن از خدا كرده بودي .احساس كردي از درون خالي اي . به خدا گفتي .. گفت: مي دانم .
از او كمك خواستي . گفت بلندت مي كنم اما خودت بايد راه بروي . بايد بداني چقدر از من دور شدي ....
و خدا همان شب بلندت كرد .
گفتي : مرا روي شانه هايت نمي گذاري ؟؟؟
خدا نگاهت كرد و گفت : گفتم كه تو خودت بايد بيايي... بايد يادت بماند راهي كه رفتي چقدر دور بود ....
خدا را صدا زدي ... كمك خواستي . خدا گفت : راه برو ... تو مي تواني . تو قدرتمندي بنده ي من ... تو مي تواني . به كمك من و هيچ كس ديگر نيازي نيست . راه بيا. قدم بردار ... تو مي تواني ...
خدا اين ها را گفت و از كنارت دور شد . دوباره فرياد زدي ... صدايش كردي. و دوباره صداي خدا آمد: تو مي تواني ...راه را پيدا كن و به سوي من بيا... تو مي تواني ... تنها بايد كمي تامل و كمي تحمل كني ....مي شنوي چه مي گويم ... تو مي تواني .

روزهاي سختي را در راه گذراندي . وقت برگشت به نظرت راه دور تر مي آمد . هر چه مي رفتي نمي رسيدي. در راه برگشت باز هم آدمهاي زيادي را ديدي. باز هم بعضي از آنها تو را به ياد خدا مي انداختند و اين به تو نيرو مي داد . اميدت را افزون مي كرد. تو راه مي رفتي . گاهي خسته مي شدي. گاهي گرسنه و گاهي آنقدر همه ي سختي ها امانت را مي بريد كه فكر مي كردي بهتر است همان جا بنشيني و از خير خدا هم بگذري ... اما همان وقت ، درست همان لحظه ، صداي خدا را مي شنيدي يا آدمي را مي ديدي كه باز تو را به ياد خدا مي انداخت ... و همين چيزها نيرويت مي داد . با همه ي رنجت بر مي خاستي و به سوي خدا مي رفتي ...
يادت هست ؟ روزهاي زيادي گذشت و تو سختي هاي زيادي ديدي... اما يك شب ، وقتي كه ديگر خيلي خسته و گرسنه و بي تاب بودي ... نوري از دور به چشمانت رسيد . نوري كه نيرويت مي داد. نگاهش كردي ... نه ... به آن زل زدي. آشنا بود . نور را مي شناختي ... وقتي كوچك بودي در همان نور مي زيستي ... چيزي وجودت را پر كرد ... خسته بودي و ناتوان اما همه ي توان نبوده ات را در پاهايت جمع كردي و به سوي نور دويدي... وقت دويدن پايت به سنگي گرفت و تو افتادي ... تواني نداشتي ولي كسي ... درست است كسي ... تو را از جايت بلند كرد و تو باز به سوي نور دويدي. دويدي و به نور رسيدي...خدا را ديدي. نشسته بود در جايش. خدا را ديدي و به سوي خدا دويدي.... صدايت كرد ... نامت را بر زبان آورد ... تعجب كردي ... او هنوز از تو يادش بود ... ياد آن وقت افتادي كه به تو گفته بود: من هميشه به ياد تو هستم ... حتي اگر تو به ياد من نباشي ....
او دستهايش را به سوي تو گشوده بود . خودت را در آغوش خدا انداختي ... در آغوشش آرام گرفتي ... نگاهت كرد . نگاهش كردي. خدا بر پيشاني ات بوسه اي زد . درست همان جا كه در راه رسيدن به خدا بارها آن را بر خاك ماليدي... خدا دست هايت را هم فشرد . همان جا كه در راه رسيدن به خدا ناتوان شده بودند... خدا بر لبانت هم بوسه زد ، همان جا كه در راه رسيدن به خدا براي گفتن بعضي چيزها گشوده نشده بود . خدا پاهايت را هم بوسيد همان ها كه در راه رسيدن به خدا به بيراه نبرده بود تو را ....
تو ... بنده ي كوچك و گناه كار خدا ، شرمنده ي خداي بزرگ و بخشنده ات شدي. سرت را پايين انداختي و هيچ بر زبان نياوردي . خدا سرت را بالا برد و در چشمانت زل زد و از تو خواست ديگر شرمنده نباشي ... تو خواستي چيزي بگويي ... خواستي حرفي بزني ... خواستي بگويي لايق اين همه محبت نيستي ... خواستي اينها و خيلي چيزهاي ديگر را بگويي ... اما خدا دستش را بر لبات گذاشت و آهسته گفت : لازم نيست چيزي بگويي . باز يادت رفت من همه چيز تو را مي دانم ؟
و تو به روي خدا ، به روي خدا ي هميشه دانايت لبخند زدي ...
خدا از جايش برخاست و تو را بر روي شانه هايش گذاشت و گفت : مي خواهي كمي قدم بزنيم ؟
و تو با سر، آري گفتي ... روزهاي خوبي بود ... يادت هست . صبح ها خدا تو را بر شانه اش مي گذاشت و با هم به گردش مي رفتيد . او برايت حرف ميزد و تو به او گوش مي دادي .... و يك روز ، درست يك روز ، خدا تو را در مقابلش نشاند و گفت : امروز دوباره روز رفتن است ... بايد دوباره انتخاب كني... اين بار حواست خيلي جمع باشد ... اين بار دوم است كه قصد رفتن مي كني ... خوب نگاه كن و ببين چه راهي را براي رفتن بر مي گزيني ؟
تو سرت را به نشانه ي فهميدن آنچه خدا گفته است تكان دادي و از جايت بلند شدي. قبل از رفتن به خدا گفتي : مي شود چيزي بنويسم ؟
خدا لبخندي زد و با خوشحالي گفت : معلوم است كه مي شود . تو نويسنده ي خوبي هستي ... من نوشتن تو را دوست دارم . وقتي مي نويسي به خودت اجازه ي تفكر مي دهي و به روحت نوبت نو شدن ... بنويس بنده ي من ...بنويس .
به خدا گفتي : كمكم مي كني ؟
و خدا باز با همان خوشحالي گفت : شك نكن ... تو هر وقت مي نويسي من كمكت مي كنم ...يادت رفته است وقتي كه از من مي نويسي خودم قلم را در دست مي گيرم و به تو چطور نوشتن از خودم را ياد مي دهم .. يادت رفته است ؟
به خدا نگاه مي كني و همان طور كه لبخندي بر لبت هست ، مي گويي : نه ... يادم نرفته است ... اما اين بار مي خواهم تنها يك جمله بنويسم .. و آن را درست بر سر در خانه ات بگذارم . مي خواهم همه ي كساني كه وقت بلند شدنشان هست قبل از رفتن اين جمله را بخوانند ... خدايا كمكم كن تا اين جمله را به بهترين شكل ممكن بنويسم ...
خدا نگاهت كرد و آهسته گفت : بنويس بنده ي من ... بنويس . اين جمله را بنويس و بر سر در خانه ام بزن...
تو منتظر ماندي ... خدا اما چيزي نگفت . نگاهش كردي . نگاهت كرد...
ناگهان چيزي به ذهنت رسيد . شگفت زده شدي . خدا نگاهت مي كرد هنوز و آهسته گفت : همان را بنويس .
و تو با قلمي كه در دست داشتي ... بر كاغذي كه در پيش رويت بود ، اين جمله را نوشتي :
بنده هاي خدا ... من در راه زندگي آموختم ...رسيدن به خدا دشوار و دور شدن از او آسان است ....
اين را نوشتي و در جايي نصبش كردي و لبخند خدا را ديدي.. به سوي خدا رفتي . خدا نگاهت كرد و تو نگاهش كردي. گفت : اين بار ديگر جاي دوري نروي...
لبخندي زدي و گفتي : نه ... نمي روم ... روزها دورت مي گردم ... اين جا خيلي زياد است و براي من همه چيز در اطرافت هست ...روزها همين جا دورت مي گردم و زندگي مي كنم با تو و با همه ي كساني كه همچون من به دور تو مي گردند و شبها ... همه ي شبها در آغوش تو به خواب مي روم ، درست مثل همه كساني كه اين جا در آغوش تو آرام مي گيرند ...
خدا لبخندي زد و سري به نشانه ي رضايت برايت تكان داد ...
و تو راه افتادي . كمي دورتر از بچه هايي كه دور خدا حلقه زده بودند مي توانستي دور خدا بگردي... به اطراف نگاه كردي ... چه جاي شگفتي بود ... از خودت پرسيدي چرا وقتي بچه بودي اينهمه شگفتي را نديده بودي؟ يادت آمد اگر در بچه گي ديده بودي حتما به راه هاي خطا نمي رفتي ... به اطرافت نگاه كردي .. به آدمهايي كه هر لحظه از پيش خدا بر مي خاستند و به راه هايي كه بي نهايت بودند و همه از پيش خدا دور مي شدند اما وقت برگشت همه به خدا مي رسيدند ، مي رفتند...
به خودت انديشيدي ... به روزهايي كه گذشت و به جايي كه اكنون رسيده اي.
و حس كردي تو چه خوشبختي كه اكنون اين چنين به دور خدا مي گردي ...
تو خوشبختي بنده ي كوچك خدا ....


4.نوشته شده در جمعه سيزدهم مهر 1386 ساعت چهارده و بيست دقيقه .
5. خدايا ... حتي براي لحظه اي ، حتي براي چشم بر هم زدني ما رو به حال خود رها مكن ....
5. خدايا به من آن كن كه لايق توست ، نه آنچه كه سزاوار من است ...
5. خدايا مرا كه جز دعا چيزي ندارم ببخش و بيامرز ....

وای بر کم فروشان ...

این را در هم کیش دیگر من هم بخوانید ..


1. خدايا اگه ازت غافل شدم ، خبرم كن ..
2. حوصله ي نوشتن هست اما وقت نوشتن نيست !!!
3. " ويل للمطففين "
4.

بسم الله الرحمن الرحيم

" پسرم ! اين نوشته براي توست و من از امروز ، هر روز براي تو مي نويسم و اگر مي نويسم تنها براي اين است كه راه گفتن به تو را نمي دانم اما قول مي دهم خيلي زود اين راه را بياموزم .
پسرم ! مي دانم هنوز همه ي خانه برايت بوي غربت مي دهد ، از روزي كه تو رفته اي تا امروز كه آمدي خيلي سال گذشته است و هيچ چيز اينجا همچون گذشته نيست حتي مادرت كه درمقابلش نشسته اي ...
پسرم ! نمي خواهي بداني دليل اين همه تغيير چيست ؟
من ، مادر تو، همان زني كه روزي تو را به خاطر نگفتن و نشنيدن و ناتوان بودن در گوشه ي يك ساختمان قديمي در ميان آدمهاي ناتواني مثل خودت ، رها كرده بود اكنون در مقابل تو ام و هر چه مي انديشم هيچ توجيهي براي خبط خود ندارم .
پسرم ! تنها بهانه ي من براي رها كردن تو ، مثل ديگران نبودنت ، بود . رهايت كردم چون تو مثل من ، مثل مردي كه قرار بود پدرت شود و مثل آنها كه مي ديدمشان ، نبودي... رهايت كردم چون تو گفتن و شنيدن نمي دانستي و من خجالت مي كشيدم به ديگران بگويم اين پسر ، اين پسر نحيف و ناتوان ، فرزند من است !
رهايت كردم تا بدون تو ، بدون داشتن تو ، خوشبخت زندگي كنم .
آن اوايل نبودنت آزارم مي داد اما به ديدنت نمي آمدم تا به نداشتنت عادت كنم و با تولد خواهرت اين عادت پر رنگ مي شد... بهار كه آمد ، آنقدر شيرين زباني كرد كه نگفتن هاي تو فراموشم شد ... سالها گذشتند و بهارم بزرگ شد و همه ي جاي خالي تو را پر كرد ...
من و بهار و پدرش ، در كنار هم نفس مي كشيديم و احساس مي كرديم زندگي مي كنيم و زياد ، خيلي زياد ، خوشبختيم . اين خوشي كاذب ادامه داشت ، درست تا آن شب ... مي داني چه شبي؟؟؟ بيست و يكم ماه رمضان ... اسمش را شب قدر گذاشته اند ... مي داني چه شبي است ؟؟؟
بيست و يكم ماه رمضان امسال براي اولين بار در عمرم ، خدا را بلند صدا زدم ... و براي اولين بار ، قرآن بر سر گرفتم ، دعا خواندم و تا سحر گريه كردم .
گريه ام از سر درد نبود ... بي دردي امانم را بريده بود ... و آن شب يك چيز خيلي بر زبانم بود : خدايا .... خدايا ... ناتوانم نكن ... ناتوانم نكن .
نمي دانم چه كسي اين جمله را بر زبانم گذاشته بود ، تا سحر تكرارش كردم و اشك ريختم .. آنقدر تا خوابم برد .
چه شبي بود آن شب .. خواب ديدم ، يك خواب عجيب ... من در تاريكي ايستاده بودم و كسي در مقابلم بود ، وجودي سراسر نور ... و صدايي مي شنيدم كه هنوز در گوشم است و جمله اي ... جمله اي كه كذب خوشي ا م را رو كرد .. بيدار شدم ، دنبال معني اش گشتم .. آيه اي از قران بود .. وقتي دركش كردم ، تمام وجودم را زير و رو كرد ... احساس مي كردم ديگر از من چيزي نمانده .. از همان مني كه بي حقيقت بودنم ساخته بودم . و در پي شكستن اين من ، هر روز صدايي مي شنيدم ، صداي پسري كه فرياد مي زد : " مادر " .
كدام پسر ؟؟؟ كدام مادر؟؟؟ خداي بزرگ ! من سال ها پيش پسرم را رها كرده بودم و از خودم چيزي ساخته بودم كه حقيقت نداشت ، مادري كه مادر نبود . ...
پسرم ! من با رها كردن تو ، خودم را هم رها كرده بودم .... "


زن به پسرش نگاهي انداخت . او خيره به جايي ، مانده بود ، به جمله اي ... به كاغذي بر روي ديوار ... زن آن جمله را آهسته تكرار كرد :


" ويل للمطففين "


5.نوشته شده در شنبه 20 رمضان 1427 هجري قمري ساعت 6:30 صبح يعني 22 مهر 1385 هجري خورشيدي...
6. ويل للمطففين يعني واي بر كم فروشان .... و كم فروش يعني كسي كه به وظيفه اش عمل نكند ... كسي كه براي ديگران كم بگذارد... يعني پدر يا مادري كه براي فرزندش كم بگذارد... فرزندي كه براي والدينش ... معلمي كه براي شاگردش ...شاگردي كه براي معلمش ... رييسي كه براي مرئوسش ... و ... و ... و... بنده اي كه براي خدايش .....بنده اي كه براي خدايش ....بنده اي كه براي خدايش.
7. خدايا ... مراقبمان باش .. ما بيش از انچه به زبان مي اوريم به تو محتاجيم ...


در بسته


این را در هم کیش دیگر من هم بخوانید ....


1.خدايا اگه ازت غافل شدم ، خبرم كن ...
2. حس خوبي دارم ...
3.چيزي نوشتم امشب ........در بسته

4. مادر بزرگ كه مرد ، پدر قفل بزرگي به در اتاقش زد تا بي گفتن جمله اي گفته باشد نمي خواهد چيزي از اتاق بيرون آيد يا كسي پايش را داخل گذارد . و اين قفل بزرگ هر روز كنجكاوي كوچك مرا بزرگ و بزرگ تر مي كرد ، اما به خاطر همه چشمهاي تيزبيني كه رفتارم را نظاره مي كردند ، هيچ نشانه اي از كنجكاوي ام را نمايان نمي كردم . چند ماهي از مرگ مادر بزرگ گذشت و تقريبا همه از بابت كنجكاوي من كه بي مورد مي دانستنش ، آسوده خاطر شدند و بعد از ماهها ، شبي خواسته يا ناخواسته ، بي ملاحظه يا فكر شده ، مرا در خانه تنها گذاشتند . فرصت مناسبي بود . بايد كنجكاويه بزرگ شده ام را سروسامان مي دادم . كار ساده اي نبود.
ورود به اتاق مادر بزرگ مثل هميشه حتي مثل آن روزها كه زنده بود ، نه ...اشتباه كردم زنده كه نبود . تنها نفس مي كشيد ، هنوز هم كار ساده اي نبود .
بايد اعتراف كنم كه حالا بعد از مرگش رفتن به اتاق او سخت تر هم شده است .
آن شب هر چه كليد و سنجاق و سوزن سراغ داشتم روي قفل بزرگ و بد تركيب كه جلوي دانستن مرا گرفته بود ، امتحان كردم اما هيچ كدام از آنها قدرت گشودن آن را نداشت .
دست از كار كشيدم . امتحان كردن وسايل نامربوط ، آب در هاون كوبيدن بود . همه چيز را سر جايش گذاشتم . نبايد اثري از بروز كنجكاوي ام را به جا مي گذاشتم . باز هم مثل خيلي از آدمها و مثل خيلي از زندگي بايد نقشي را بازي مي كردم كه دوستش نداشتم و نبايد به چيزهايي فكر مي كردم كه حتي فكر كردنشان از نظر بزرگ تر ها ، حقم نيست !
يك روز نمي دانستم آيا من هم مثل بزرگ تر ها ، روزي بزرگ مي شوم؟؟؟ اما امروز مي دانم جوابش خيلي ساده است . همه وقتي بزرگ مي شوند يا دارند بزرگ مي شوند مثل بزرگ تر ها مي شوند : كم حوصله ، بي انصاف، بي توجه و خيلي از وقت ها زورگو ... وقتي همه ي اينها در وجودم آن قدر رشد كردند كه توانستم بي لحظه اي خجالت يا تاسف ، نمايانشان كنم ، آن وقت است كه خوب مي دانم من هم بزرگ شده ام ، مثل همه ي بزرگ تر ها ...
بي انصاف نشوم ... از مرگ مادر بزرگ گفتم . از بسته شدن در اتاقش و از كنجكاوي هاي خودم اما اصلا از خود مادر بزرگ نگفتم ...
مادر بزرگ ... زني كه با همه ي بزرگ بودنش ، كوچك بود ! در واقع كوچكش كرده بودند. اگر استخوانهاي خميده اش را مي شد دوباره راست كرد و چين و چروك پوستش را بر طرف ... آن وقت مي شد ، مادر بزرگ را بزرگ و زيبا دانست ، اما آنچه بيش از همه ، آن زن پير را كوچك كرده بود ، رفتار تنها پسرش بود . چيزي كه من هرگز توجيهي برايش نداشتم .
چرا پدر مثل پسرهاي ديگر ، حق فرزندي اش را ادا نمي كرد ؟؟؟ چرا به مادر بزرگ محبت نمي شد ؟ چرا او هميشه بايد در اتاقي كوچك و البته مرموز تنها بر روي تختخوابي بزرگ و قديمي كه هميشه دوست داشتم بدانم زير آن چه خبر است ، خوابيده باشد ؟
چرا مادر بزرگ هيچ وقت حرفي نمي زد ؟ و چرا ... يك چرا ي مهم ... چرا از همه رو بر مي گرداند اما وقتي من در اتاقش بودم ، به چشمهايم خيره مي شد ... به آنها زل مي زد ، انگار مي خواست حرفي بزند ... چيزي كه بايد مي گفت ولي جرات گفتنش را نداشت ... شايد هم جراتش بود و او منتظر فرصتي بود براي گفتن جمله اي و همين نگاه هاي بي صداي مادر بزرگ بود كه هرگز نمي گذاشت من و او تنها در خانه بمانيم .وقتي ما مجبور بوديم تنها بمانيم يا كسي كنارمان مي ماند يا مرا به رفتن و دنبال كردن ديگران وادار مي كردند .
مادر بزرگ بدون شك راز بزرگ خانه ي ما بود . زني كه حرف نمي زد . راه نمي رفت ، نمي خنديد ، گريه نمي كرد ... در واقع هيچ كاري نمي كرد جز نگاه كردن به من و نفس كشيدن !
وقتي مادر بزرگ مرد ، كسي در خانه مان پرده ي سياه تسليت نزد و همه ي مجلس ترحيمش ، ساده بود و خلوت .
همه ي اين چيزهاي نامتعارف ، كنجكاوي مرا زيادتر از پيش كرده بودند . اين حس آن قدر فوران كرد كه روزي از سر اجبار و بر خلاف قانون خانه ( قانون اين بود : كسي حق ندارد درباره ي مادر بزرگ بپرسد !) از مادر ، درباره ي مادر بزرگ پرسيدم .
و او درست مثل چند سال گذشته كه هر وقت چيزي از مادر بزرگ مي گفتم ، ابروهايش را در هم مي كرد و دستي به پشتم مي زد و مي گفت : " سرت به كار خودت باشه " . اين بار هم ، اخم كرد ، دستي به پشتم زد و قبل از اينكه بگويد " سرت به كار خودت باشه " ، گفتم :" يعني سرم به كار خودم باشه " !
مادر ، زن مهرباني بود ، دوست داشتني و زيبا اما وقتي حرف از مادر بزرگ مي شد ديگر از مهرباني اش خبري نبود . او ، خشك و بي روح مي شد و هميشه همين را از من مي خواست :" سرت به كار خودت باشه "
من هم آن وقت مثل همه ي وقت هاي ديگر ، تظاهر كردم كه سرم به كار خودم است و باز چراغ كنجكاوي ام را خاموش كردم .
چند ماهي بعد از آن روزها بود كه براي پدر فرصت سفري پيش آمد . سفري كه مادر را هم بايد با خود مي برد ... روزهاي خوشحالي من بود . تابستان بود . تابستاني بدون حضور پدر و مادر و خوهرانم ! (آنها را به خانه ي خاله ام فرستادم ).
دو روز فرصت داشتم تا راز زندگي مادر بزرگ را كشف كنم .
وقتي خيالم از رفتن همه راحت شد ، پشت در اتاق مادر بزرگ رفتم و به قفل درش نگاهي انداختم و با خودم عهد كردم كه به زودي از راز آن اتاق مرموز سر در بياورم . راههاي رسيدن به درون اتاق را مرور كردم ... آخر همه به شكستن قفل مي رسيد اما شكستن ، فكر عاقلانه اي نبود ،باز بايد دنبال قفلي شبيه آن قفل بد تركيب مي گشتم و اگر پيدا نمي كردم ، همه مي فهميدند كه من قانون خانه را زير پا گذاشته ام .
پس به شكستن قفل نبايد فكر مي كردم .
ساعتها مي گذشتند و من همچنان در فكر رفتن به اتاق مادر بزرگ بودم . يادم هست ، اين افكار آشفته ام كرده بودند و درست شبي كه فردايش همه به خانه بر مي گشتند ، براي اولين بار در عمرم ، پدر بزرگ را ديدم . پدر بزرگ ...او را در خواب ديدم . مردي كه هيچ وقت ، هيچ كس از او چيزي نگفته بود . در رويا ، پدر بزرگ از اتاق بيرون آمد و كتاب بزرگي كه در دستش بود ، به من داد . من كتاب را گرفتم و نگاه كردم . پدر بزرگ بي آنكه چيزي بگويد ، رفت ... با رفتنش از خواب پريدم . آشفته بودم . به كتاب فكر كردم . آن را مي شناختم . بارها و بارها آن را در كتابخانه ي پدر ديده بودم . فقط ديده بودم . به سرعت از جا بلند شدم و به اتاق پدر رفتم . كتاب در كتابخانه بود ، برش داشتم ... پشت و رويش را نگاه كردم ، همان بود كه در خواب ديدم ، بازش كردم . در جا خشكم زد .. ميانه ي كتاب با مهارت خالي شده بود و كليدي در آن قرار گرفته بود ، چسب روي كليد را برداشتم ... بايد خودش باشد ، كليد آن در بسته !
با عجله به طرف اتاق مادر بزرگ دويدم ، مقابل درايستادم . كليد را در قفل گذاشتم ، داخل شد... چرخاندم ، چرخيد ... دستگيره ي در را پايين كشيدم ، در باز شد ، نفسي كه در سينه حبسش كرده بودم ،بيرون دادم ... خداي من ... اين در بسته بالاخره باز شد ... در اتاق مادر بزرگ .
حس غريبي داشتم . اولش ترسي وجودم را گرفت ... در را كاملا باز كردم و آهسته داخل شدم . چند ماهي بود به اين اتاق نيامده بودم اما هنوز مي دانستم چراغش را از كجا روشن كنم ... كليد را كه زدم ، نور همه ي اتاق را روشن كرد .
قلبم به شدت مي زد . به اطراف نگاه كردم . همه چيز اين اتاق ، مثل گذشته بود . ناگهان نگاهم بر تخت مادر بزرگ ايستاد ... جلو رفتم . هنوز آن پارچه ي كلفت روي تخت بود . از روي تخت كنارش زدم . تشك كلفت و بزرگي همه ي تخت را پوشانده بود ، به زحمت بلندش كردم . سعي كردم زيرش را نگاه نكنم تا كاملا از روي تخت برداشته شود . چشمانم را نيمه باز گذاشتم و در مقابل تخت ايستادم . تپش قلبم بيشتر شده بود . چشمانم را آهسته باز كردم ... چيزي كه ديدم چشمانم را گرد كرد و دهانم را باز. ترسي آميخته با تعجب همه ي و جودم را گرفت .
مي خواستم جيغ بكشم ، نتوانستم . مي خواستم فرار كنم ، از آن اتاق خودم را بيرون بكشم ، نتوانستم . تنها كاري كه توانستم اين بود كه گوشه ي تخت را بگيرم و روي زمين ولو شوم...
يادم نيست چقدر گذشت ، چند دقيقه يا ساعت ... فقط خوب يادم هست همانجا مبهوت و بي صدا كنار تخت نشسته بودم و مرا ياراي هيچ نبود .
بعد از مدتي كه تواني به تنم بازگشت ، آهسته و كمي ترسان به درون تخت مادر بزرگ نگاه كردم ... با همان ترس كه حالا چيزي از وجودم شده بود ، بلند شدم و روي تخت رفتم و دستي بر سنگي كشيدم كه تمام سمت راست تخت را گرفته بود ... سنگ ... سنگ قبر ... خداي بزرگ ! درون تخت مادر بزرگ ، سنگ قبر پدر بزرگ بود ، نه بهتر بگويم ، خود پدر بزرگ بود !
در اين اتاق ، اين اتاق در بسته ، يك قبر بود . قبر مردي كه من چيزي جز نامش از او نمي دانم .
نوشته ي روي سنگ قبر را خواندم . تنها يك جمله بود :
هيس .....مردي اينجا خوابيده است ....
ماندگار

اسم مادر بزرگ را لمس كردم ، حالا مي فهمم چرا مادر بزرگ هيچ وقت به قبر پدر بزرگ سري نمي زد... اين قبر در اتاقش بود...
فضاي اتاق سنگين شده بود ، خيلي سنگين . حس كردم آنجا را ديگر نمي توانم تحمل كنم ، تشك بزرگ را به زحمت روي تخت گذاشتم و پارچه كلفتش را رويش كشيدم و با گامهايي سنگين از اتاق خارج شدم و در را مثل گذشته قفل كردم ، به اتاق پدر رفتم و كليد را در جايش گذاشتم .
هوا كم كم روشن مي شد . به اتاقم رفتم و روي تختم دراز كشيدم و فكر كردم .
اول به مادر بزرگ فكر كردم و بعد به پدر بزرگ و آخر به خودم .
و بعد چشمانم را بستم ، شايد خوابم ببرد و شايد فراموشم شود در اين خانه قبري هست !

5. شروع شده در پنج شنبه هفتم تير ماه هزار وسيصد و هشتاد و شش و تمام شده در شنبه دهم شهريور ماه هزار و سيصد و هشتاد و شش . ساعت بيست و سه و پانزده دقيقه ....

6. خدايا ... چقدر مانده ؟ ... چقدر مانده ؟... چقدر مانده ؟؟؟؟!!!!!!!

کوچک زنده ...

این ها را در هم کیش دیگر من هم بخوانید ....


1. خدايا اگه ازت غافل شدم ، خبرم كن ...
2. بازم حال نوشتن تازه نيست ...
3.كوچك زنده
4.
- پاشو ...پاشو لعنتي..
زن به چهره ي عبوس مرد نگاه كرد و با اينكه هيچ رمقي در تنش نبود از زمين برخاست...
مرد بي توجه به وضع زن، مدام غر مي زد و حرف نامربوط مي گفت. زن با همه ي ناتواني اش گام بر ميداشت تا از آنجا دور شود. شب سردي را گذرانده بود . آن شب دنيا برايش از هر شبي سردتر و نامهربان تر بود .آن شب دنيا با همه ي زيادي اش بر سر او خراب شده بود . آن شب شوهرش او را از خانه بيرون كرده بود و او هر چه گريه كرده بود و ضجه زده بود ، هر چه دليل آورده بود و توضيح داده بود ، مرد نپذيرفته بود كه اشتباه مي كند ... نفهميده بود كه تهمت مي زند . دلش به حال خودش مي سوخت . داستان او آش نخورده و دهان سوخته بود .
همچنان به رفتن ادامه مي داد. مي رفت اما نمي دانست به كجا... تنها گام بر ميداشت احساس مي كرد ، راه رفتن از دردهايش مي كاهد ... وقتي راه مي رفت مي توانست بيشتر به آدمها ، به خيابانها ، به مغازه ها و به ماشين ها نگاه كند . راه كه مي رفت كمي احساس مي كرد هنوز زنده است ... او هنوز به ماندن احتياج داشت بايد زنده مي ماند ... زنده مي ماند .
جلوي مغازه اي ايستاد، در مقابلش آينه اي بود، آينه آن قدر بزرگ بود كه او مي توانست تمام خودش را در آن ببيند ... به خودش خيره شد ، دلش براي او تنگ شده بود ... براي خودش . چند ساعتي بود صورتش را نديده بود ... به چهره ي بي رنگش نگاه كرد . احساس كرد پير شده است. حس كرد از شور جواني اش ديگر اثري نيست ... حس كرد مرگ همه ي صورتش را گرفته ... از خودش بدش آمد . خواست برود كه چشمش به شكمش افتاد... ناخودآگاه دستش را بر آن گذاشت... آنجا تنها جايي در بدنش بود كه احساس طراوت مي كرد ... آن جا تنها جا بود كه شور زندگي داشت با خودش فكر كرد : شايد قلبم تنها به خاطر اين كوچك زنده هنوز مي تپد...
درست فكر مي كرد ، او بايد به خاطر او زنده مي ماند. به راه رفتن ادامه داد و به نگاه كردن. به آدمهايي كه از مقابلش رد مي شدند خيره مي شد . در چهره ي آنها دنبال چيزي مي گشت " اثري از بدبختي" همان كه هميشه گوشه اي از چهره اش نشسته بود ...
به مردم نگاه مي كرد . اين اثر را در عده اي مي ديد. خيلي ها نمايانش كرده بودند اما بعضي با مهارتي خاص رويش را مي گرفتند . با خود گفت : چه تلاش بي خودي! بدبختي از پشت حجاب هم نمايان است ...
***
ساعتها بود كه راه مي رفت . ديگر بايد مي نشست. به پاركي رسيد . به گوشه ي ساكتي از پارك پناه برد ... مي دانست سكوت اين فضا ها ، در آغاز آرامش بخش است اما اگر ماندنش زياد شود ديگر آرامشي برايش نمي ماند.
تكه ناني كه از شب قبل مانده بود ، از كيفش در آورد و شروع به خوردن كرد ... آن وقت آن نان خالي خشك شده ي مانده به نظرش خوشمزه ترين چيزها مي آمد . هنوز نانش را تمام نكرده بود كه كسي را ديد. مردي كه به سوي او مي آمد . از همان فاصله هم مي توانست بداند كه او از آنهاست . از همان ها كه وقتي مي آيند براي يك زن تنها ، ديگر آرامش معنايي ندارد . نمي توانست برخيزد و با سرعت از آن جا دور شود . بايد كار ديگري مي كرد ... به شكمش نگاهي انداخت .
مرد تنها چند قدم با او فاصله داشت ... چادر را از روي شكمش كنار زد تا بر آمدگي آن نمايان شود ... مرد با چشمان دريده اش به او كاملا نزديك شده بود. به شكم برآمده ي زن نگاهي انداخت ، پوزخندي زد و دور شد ... مرد هر چه دورتر مي شد ، زن آرامتر مي شد . وقتي مرد كاملا از ديدش خارج شد ، نفس عميقي كشيد و بعد نگاه محبت آميزي به شكمش كرد و در حاليكه با دستش ، كودك درونش را نوازش مي داد ، زمزمه كرد : ممنونم عزيزم ، بازم به خاطر تو زنده ام ...
***
هوا كم كم تاريك و سرد مي شد. زن ديگر نمي توانست در گوشه ي ساكت و تاريك پارك بماند. " پارك ها ، شب ها اصلا جاي امني نيستند ." اين را از وقتي كه كودك بود مي دانست . پس بايد مي رفت ... كجا؟؟؟ اين را ديگر نمي دانست . مسخره بود ، دنيا با همه بزرگي اش براي يك آدم ، مثل او هيچ جايي نداشت و او آن شب تنهاتر و بي كس تر و بدبخت تر از هر زماني بود . چند خيابان آن طرف تر ، نزديك خرابه اي كه رسيد ، ديگر احساس كرد نمي تواند بر پا بماند... آن خيابان را مي شناخت و آن خرابه را . درست در خيابان بعد ، خانه اش بود . خانه اش ؟؟؟ خانه اي كه ديگر متعلق به او نبود .. خانه اي كه حالا زن ديگري در آن زندگي مي كرد ... زن بي انصافي كه سرپناه او را ربوده بود .دلش براي آن زن مي سوخت. با خودش گفت: فكر كردي حالا خوشبختي ؟؟؟ اگه تو تونستي سر پناه منو ازم بگيري ، حتما يكي ديگه هم پيدا مي شه تا تو رو آواره كنه ... اگه تو تونستي اون مرد رو از راه به در كني ، حتما كس ديگه اي هم مي تونه اين كار رو بكنه ...
اين را كه گفت ، آهي كشيد و ساكت شد .
به سرما و تاريكي شب فكركرد . .. دقيقا نمي دانست چه ساعتي است .. اما از سكوت مرگ آور خيابان ها حدس مي زد كه شب از نيمه گذشته باشد . غرق در افكارش بود كه ناگهان در وجودش دردي حس كرد . دردي كه تا آن زمان تجربه اش نكرده بود . با اين درد ، ديگر هيچ تواني نداشت . با هر مشقتي كه بود خودش را به داخل خرابه برد . مدتي نشست . درد داشت امانش را مي بريد ... به گذشته فكر كرد . روزها را شمرد . با خودش گفت : هنوز كه وقتش نيست !!!
اما كودك او قصد آمدن كرده بود .
نمي دانست چه كند . در تمام عمرش ، چنين تجربه اي نداشت و نمي دانست كودكش چرا بايد در اين شب و تنهايي و سرما متولد شود ... با همه ي سردي هوا ، تمام بدنش به عرق نشسته بود. حس مي كرد نفس هاي آخرش را مي كشد گاهي احساس مي كرد شايد اينها ، نشان آمدن كودك نيست ، شايد مرگ است كه اين چنين به جانش افتاده و آمده تا ناي نداشته اش را هم بگيرد .
همان طور كه به خودش مي پيچيد ، ناگهان ياد داستاني افتاد كه پيرزن همسابه برايش گفته بود . داستان آن زن عشاير ... براي لحظه اي خودش را به جاي او تصور كرد .نفس عميقي كشيد و با خودش گفت : منم مي تونم ... اگه اون زن تونست ، منم مي تونم ...
همانطور كه درد مي كشيد و ناله مي كرد در كنارش گودالي مي كند ... دستانش به جان خاك افتاده بود و مي كند ... گودالش كه كنده شد روي آن نشست و چادرش را همچون خيمه اي دور خود گرفت . احساس مي كرد چيزي نمانده ... ناگهان صدايي از او بلند شد ... فريادي . فريادي با تمام توانش كشيد .... خدايا...
و بعد از آن صداي بچه اي ... كودك معصومش زاده شده بود . در اين سرما ، شب، تاريكي ، بي كسي .... معطل نكرد . همان طور كه شنيده بود ، سنگي برداشت ، بند ناف را بر سنگي گذاشت و با سنگ ديگري محكم بر روي آن زد تا جدايش كند ... كار سختي بود اما با تمام وجودش حس مي كرد كسي كمكش مي كند ... كسي...
با آن سنگ دوم چادرش را پاره كرد و قسمتي از آن را دور ناف بچه اش پيچيد و وجود نازك و نازش را با چادرش پوشاند ... شب سردي بود .
نوزاد ديگر كمتر از قبل فرياد مي زد . حالا مي توانست او را در آغوش بگيرد . آغوشش نوزاد را آرام تر كرد .
با آنكه حال خوشي نداشت بايد از جايش برمي خاست ... برخاستنش چيز ناممكني به نظر مي رسيد . كار ناتمامي داشت بايد فرزندش را به سر پناهي مي رساند .
مي دانست هيچ نيرويي ندارد اما كسي بود ، كسي كه كمكش مي كرد . كسي كه او نمي ديدش اما بود ... روي گودال را پوشاند و آهسته از خرابه بيرون آمد .
تا خانه اش ، خانه ي گذشته اش ، فاصله اي نبود . آهسته به راه افتاد. به تصميمي كه گرفته بود ايمان داشت . نوزادش بايد سرپناهي داشته باشد . چه تفاوتي دارد كه او چه كسي را مادر صدا كند . مهم اين است كه پناهي داشته باشد .
به خانه رسيد ... هيچ كس در خيابان نبود . نوزاد را براي آخرين بار در آغوش گرفت و چندين بار بوسيد . بچه به او نگاه مي كرد . او را جلوي خانه گذاشت و براي اينكه دلباختگي اش بيشتر نشود ، زود راهش را گرفت ورفت ...
چند قدم كه رفت ، چيزي يادش آمد ، برگشت ... كنار نوزاد نشست چيزي از دور گردنش بيرون آورد . كيف سياه كوچكي بود از همان ها كه داخلش كاغذي است و بر آن " و ان يكاد " نوشته اند .
بند كيف را دور گردن نوزاد انداخت و برا ي آخرين بار به چشمهاي كوچك او خيره شد. اشك در چشمانش جمع شد اما نبايد پشيمان مي شد .
بلند شد . اين بار زنگ خانه را به صدا در آورد و دور شد ... نوزاد شروع به گريستن كرد . صدايش تمام خيابان را گرفته بود .
زن رفت و حتي براي لحظه اي برنگشت ... نوزاد همچنان مي گريست .
به خيابان بعدي رسيد . آنجا هنوز سكوت بود ... ناگهان صداي اتومبيلي از دور آمد ... به چيزي فكر كرد . لحظه اي مردد شد اما دوباره مصمم شد ... به وسط خيابان رفت . روي زمين نشست و با صداي آهسته اي گفت : خدايا ... منو ببخش ...
به آسمان نگاه كرد و روي زمين دراز كشيد . اتومبيل نزديك تر مي شد .. همان اوايل خيابان ايستاد و مرد و زني از آن پياده شدند .
زن با چشماني بسته منتظر بود . ديگر صداي كودكش را نمي شنيد . زن و مرد در را گشوده بودند و كودك اكنون پناهي داشت .
زن همانجا خوابش برد ...همان جايي كه منتظر بود اتومبيلي از رويش رد شود تا كاملا بميرد .
هوا كمي روشن شد . اتومبيلي د رمقابل زن ايستاد ، مردي وحشت زده از آن خارج شد ، با خودش گفت : اين زن اينجا چه مي كند ؟؟؟
به طرف زن آمد . دستش را گرفت . نبضش نمي زد . نفس هم نمي كشيد . قلبش هم نمي تپيد ... مرد به چهره ي غم گرفته ي زن نگاه كرد و آهي كشيد ... زن مرده بود ...
5. نوشته شده در پنج شنبه بيست و سوم فروردين ماه هزار و سيصد و هشتاد و شش ساعت سيزده و چهل و سه دقيقه .
6
. خدايا ... يه چيز بگم ؟؟؟.... بگم ؟ ....خدايا...من ... خب .... دوستت دارم ...خدايا ... تو چي ؟؟؟

تو خلاصه ی خدایی...

این را در هم کیش دیگر من هم بخوانید ..



1. خدایا اگه ازت غافل شدم خبرم کن ...
2.تو خلاصه ی خدایی...
3.تا یک سال پیش فقط یک آرزو بود. یک آرزوی کوچک که هر بار رسیدنش را به آینده موکول می کردم... به فردایی که سالها آمدنش طول کشید. نمی شناختمش اما حسی می گفت که رابطه ی غریبی میان ماست.
بی تجربه کردن ... بی لمس کردن...دوستش داشتم.
نمی دانم آن روزها بین تاروپود از نزدیک ندیده اش دنبال چه می گشتم ...نمی دانم کجا ...چه از آن جذبم کرده بود که آرزویش را می کردم.
حالا آن آرزوهای سالهای رفته ... یک تجربه است برای من . یک پاک کننده ی روح ...یک جا برای رسیدن به آرامش... یک بهانه برای خسته نشدن... یک بهانه برای فرار از دلتنگی و شاید چیزی مثل... مثل گوش شنوا...جایی که می شود حرف زد...می شود خواند... می شود گفت و مطمئن بودکه کسی هست برای شنیدن.
کسی؟؟؟...نه حتما کسی... چیزی...چیزی که دردت را می شنود... حرفت را ...خستگی ات را و برش می دارد ... دردت را ...خستگی ات را و یک چیز را خیلی نصیبت می کند ... چیزی مثل آرامش...
می دانم خیلی تجربه اش نکرده اند ...آرامش را نمی گویم...نشستن در مقابل آن را می گویم...دست به تاروپود کشیدن . گره زدن.شانه زدن را می گویم ...
من دارم از بافتن حرف می زنم . از بافتن...
از گره ای بر تاری زدن ...از پودی کشیدن ... از شانه ای زدن و با صدای شانه زدن آرام شدن و با گره زدن خامه ای به تاری .. همه ی غمت را...همه ی دردت را به پیکره ی بی جان تاری رساندن...
و چه شگفت زده می شوی بعد از کمی بافتن ... شگفت زده می شوی چون نازیباترین های وجودت اکنون در مقابلت ایستاده است و تو چه زیبا می بینی اش... دردت ..غمت ...ناآرامی ات ...همه اش زیبا می شود و تو آرام می شوی...
من از بافتن حرف می زنم ... از بافتن.
وقتی می بافی همه ی فکرت و نگاهت یک جاست . یک نقطه و تو چه بخواهی چه نخواهی ...تاروپود فرشت روح زخم خورده ات را می نوازد و شاید اگر همراهی اش کنی تا عرشت همراهی ات کند ...
و آنجاست که می فهمی بافتن نه یک حرفه ...نه یک هنر که شاید عبادت است .
تو خلق می کنی با قسمتی از روح خسته ات و مخلوقت ...همه چیزت ... بی حرف...بی درنگ...آرامت می کند و تو برای همین آرامش دوستش داری...
و آن وقت یاد خالق خودت می افتی ... یاد خدای خودت ...یاد خدا که می افتی می بینی او خلقت کرده ... از روحش درونت دمیده و حتی آرامت کرده و تو ...تو برای او چه کرده ای ؟؟؟ چه کرده ای ؟؟؟... چه کرده ای که با اینهمه ... با اینهمه بی مهری ات ... با اینهمه بی خیالی ات ... با اینهمه ناپاکی ات ... هنوز دوستت دارد ؟؟؟؟
مگر تو کیستی ؟؟؟؟؟..... چه کرده ای ؟؟؟؟...
آن وقت است که مطمئن می شوی بافتن هنر نیست ...حرفه نیست...عبادت است... وقتی می بافی به خودت ... به تاروپود وجودت می اندیشی و به چیزی ... به چیزی که گردوغبارت می زداید ... چیزی که پاکت می کند...چیزی که تو را به خدایت می رساند ...
و آن وقت می فهمی فرشت خلاصه ی توست ... کوچک شده ی توست .
و می فهمی
تو
همین تو ، خلاصه ی خدایی...کوچک شده ی خدایی...
پس بی جهت نیست که دوستت دارد ، تو خود خدایی...
تو خود خدایی اگر به بی خودی دچار نشوی ... اگر فراموشت نشود کجایی ...
اگر یادت بماند کیستی ....
اگر یادت بماند
يادت بماند
یادت بماند...

ای کوچک
تو بزرگی
تو بزرگی
تو بزرگی

وقتی باورت شود که تو خلاصه ی خدایی....

4.نوشته شده در بیست و چهارم اسفند ماه هزار و سیصد و هشتاد و پنج. ساعت هفت و پنجاه و پنج دقیقه ی صبح.
5. خدايا... فراموشمون شده ما جانشين تو بر زمين تو ايم ... خدايا ... يادمون بنداز.
5. خدايا ... مراقبمان باش .. ما بيش از انچه به زبان مي اوريم به تو محتاجيم ...
5. خدايا به ما آن كن كه لايق توست ، نه آنچه كه سزاوار ماست ...
5. خداي من ... به من و به همه ي دوستان من و به همه ي نزديكان من ... خوب بودن و خوب ماندن عطا كن .....
5. خدايا ... رهايمان مكن .........
5. خدايا اگه ازت غافل شديم ، زودي خبرمون كن ...

تا زنده ای زندگی کن ....

این ها را در هم کیش دیگر من هم بخوانید ....
1. خدایا اگه ازت غافل شدم خبرم کن ...
2. تا زنده ای زندگی کن ...
3.پسرک سوار اتوبوس شد بي آنکه بداند مقصد آن کجاست. برايش مهم نبود . تنها مي خواست کسي يا چيزي حملش کند. مهم نبود چه چيز و به کجا. تنها رفتن و دورشدن اهميت داشت . چند دقيقه از سوار شدن او به اتوبوس گذشته بود که پيرمردي وارد شد . پسرک متواضعانه از جايش برخاست و از پيرمرد خواست به جاي او بنشيند. مادرش هميشه به او مي گفت :
" به پيرها احترام بگذار تا وقتي پير شدي , محترمت بدارند . "
آن لحظه به ياد جمله ي مادرش افتاده بود. پيرمرد به پسرک لبخندي زد و همان طور که برايش عاقبت به خيري آرزو مي کرد , نشست.
پسرک همچنان به مردم و مغازه هايي که ازکنارشان مي گذشت نگاه مي کرد , تنها نگاه مي کرد . صندلي کنار پيرمرد خالي شد . پسرک به اطراف نگاهي انداخت .او تنها ايستاده ي اتوبوس بود .پس نشست.
همچنان نگاه مي کرد که صدايي شنيد:
- کجا مي روي ؟
صداي پيرمرد بود .
به صورت پراز چين و چروک مرد پير نگاهي انداخت و آهسته گفت :
- نمي دانم .
پيرمرد ادامه داد : نمي داني ؟ .... هميشه فکر مي کردم پيرها ندانسته سوار مي شوند اما انگار اين بي مقصدي به جوانان هم سرايت کرده ؟.....
پيرمرد همچنان نگاهش مي کرد . شايد منتظر شنيدن بود .
- بي مقصدي کوچک و بزرگ نمي شناسد. وقتي خودت را تمام شده بداني چه اهميتي دارد شماره ي عمرت چند باشد ؟
پيرمرد همچنان نگاهش مي کرد و همانطور که دستانش را بر روي عصايش مي گذاشت رو از جوان برگرداند .
- عاشقي؟
چه سوال سنگيني.... پسرک تکاني خورد . به پيرمرد نگاه کرد . او نگاهش نمي کرد به جايي خيره شده بود . به دور دستي .
- از احوالت برايم بگو ....
- مردن که گفتن ندارد .
- از روزهاي زنده بودنت بگو , از وقتي که عاشق بودي.......
پيرمرد به پسرک نگاهي انداخت ... اکنون او به جايي خيره بود , به دور دستي.
- ساده به او دل بستم.... خيلي ساده . دوستش داشتم , خيلي زياد. اوهم دوستم
داشت..... وقتي بود هر روز احساس دوباره متولد شدن مي کردم.
وقتي بود , هيچ رنجي آزارم نمي داد . انگار در تمام دنيا تنها من و او بوديم .
وقتي بود , هيچ کس را نمي ديدم. ............. او همه چيز من بود , همه چيزم.
قطره ي کوچک اشکي در چشمان پسرک مي درخشيد. پيرمرد به همان دوردست خيره شد , تا اشک پسرک را نبيند.
- و چه شد که رفت ؟
- يک روز با خانواده اش به مسافرت رفت , با يک اتوبوس . وديگر برنگشت.
- پس براي هميشه از دست دادي اش ؟
- بله.
- و او با رفتنش , تو را هم با خود برد ؟
- او همه چيزم بود .... همه چيزم ... قرار بود بعد از آن سفر , همسرم شود .
- و آن روز هيچ وقت نيامد .
- هيچ وقت.
پيرمرد از تماشاي دوردست, دست برداشت و به نيمرخ پسرک خيره شد .
- به من نگاه کن .
پسرک در چشمان او خيره شد .
- نه ..... به چشمانم نه ... به چين و چروک صورتم , به خط هايي که در آن مي
بيني, به پيري ام .... به تمام شدنم .... و به دستهاي پينه بسته ام و به کمر خميده ام وبه موهاي سپيدم و اگر مي توانستي مي گفتم به قلب تکه تکه شده ام .... به همه ي اينها نگاه کن.
پسرک تمام آن مناظر را تماشا کرد . صورت پرچين و چروک را با تمام خط هايش. پيري وتمام شدن پيرمرد را , دست هاي پينه بسته , کمر خميده و موهاي سپيدش را و بعد چشمان او .... براي لحظه اي حس کرد اين مرد چقدر زياد آشناست .
دوباره به چشمان او نگاه کرد .
پيرمرد که در تمام آن لحظات , چشم از پسرک برنداشته بود , گفت :
- من پيرشده ي توام .... من شبيه توام . وقتي که خيلي جوان بودم , شايد هم سن وسال تو وخيلي عاشق بودم شايد مثل تو .... همان روزها در اوج خوشبختي , از دست دادمش . خيلي ساده , من جان دادنش را به چشم ميديدم ونميدانستم چه کنم... تنها فرياد ميزدم و گريه مي کردم و از خدا کمک مي خواستم....اما او همچنان جلوي چشمانم تکه تکه ي جانش را مي داد و من با همه ي قدرتم نمي توانستم کاري برايش بکنم.... او هميشه مي گفت من قهرمان واقعي زندگي مان هستم . اما وقتي رفت دانستم داستان زندگي مان بي او , بي قهرمان شده .... سالهاي سختي را پشت سر گذاشتم ..... روزهاي زيادي را بي هدف گشتم . مي گفتم " بي او زندگي معنايي ندارد . " با خاطراتش سر مي کردم ... وجودم را پيش از آنکه بخواهد پير شود , پير کردم... خيلي ها خواستند و سعي کردند تا جاي او را در قلبم تسخير کنند اما نتوانستند ... من سند تمام قلبم را به نام او کرده بودم.
سالها بي آنکه زندگي کنم تنها نفس کشيدم ... تا انکه شبي خوابش را ديدم ... نگاهم نمي کرد , رو از من برگردانده بود . علتش را پرسيدم .گفت که من خيانت کارم . ديدنش خواب از چشمانم ربود . روزها به جمله ي کوتاه او فکر کردم .آهسته آهسته حرفش هضمم مي شد . راست مي گفت . من خيانت کار بودم . من به خودم و به همه ي زندگي ام و به همه ي وجودم و به همه ي کسانم خيانت کردم ..... من ناسپاس هم بودم , چون شکرگزار بقيه زندگي ام نبودم .سالها پيش دعا مي کردم خدا کمکم کند ..... درست لحظه اي که داشتم از دست مي دادمش , خدا جوابم را داد . اما من آنقدر فرياد مي زدم که صداي او را نمي شنيدم. او همان وقت گفته بود : وقتي کمکم به تو ميرسد که تو بخواهي.
خيلي وقت بود که پيرمرد ديگر به پسرک نگاه نمي کرد . او باز به دوردست خيره شده بود .
- من از خدا کمک خواسته بودم , اما دستم را براي دريافت کمک دراز نکرده بودم . مي گفتم خودم را به دست سرنوشت مي سپارم , تا هر جا مي خواهد مرا ببرد . ديگر بي او برايم مهم نبود کجا باشم....
اتوبوس ايستاد . مردم کم کم از آن پياده مي شدند. پيرمرد دوباره به پسرک نگاهي انداخت و گفت : "اما اشتباه مي کردم , من حق نداشتم زندگي ام را پيش از آنکه خدا برايم خواسته , تمام کنم . "
پيرمرد از روي صندلي بلند شد.
- اينجا ايستگاه آخر است و زمان پياده شدن.
پسرک همراه پيرمرد از اتوبوس پياده شد . خيلي وقت بود حرفي نزده بود . دستش را به سوي پيرمرد دراز کرد و گفت : "از آشنايي با شما خوشحال شدم . "
پيرمرد همچنان که دست پسرک را مي فشرد , گفت :" دنيا به اندازه ي کافي خيانت کار است , پس لازم نيست توچيزي به آن اضافه کني ... با خودت مهربان باش. با خودت و با همه ي آنها که دوستشان داري .... و يادت باشد سرنوشت هيچ وقت به آنها که مقصد و مقصودي ندارند , رحم نمي کند . "
پيرمرد لبخندي زد و ادامه داد :
- تو مرا ياد جواني ام مي اندازي ... و امروز خدا خواست تا من در مقابل تو بايستم تا تو هم پيري ات را ببيني ... اگر مي خواهي به همان جايي که من رسيده ام با همه ي دردها و رنج هايش برسي , باز هم بي مقصد برو. اما اگر مي خواهي در اوج پيري هنوز جوان باشي , خودت را به دست خدا بسپار و قلبت را از عشق لبريز کن ...... مي دانم دلت نمي آيد جاي او را به کس ديگري بدهي .لازم هم نيست , جاي او مال خودش تو مي تواني بدون فراموش کردن او و پاک کردنش از قلبت , به کسان ديگر هم اجازه ورود بدهي .... مطمئن باش اينگونه او خوشحال تر است.
پيرمرد دوباره با لبخندي صورت پرچين و چروکش را پر کرد و پسرک را با همه ي آنچه که گفته بود , تنها گذاشت .
پسرک به اطرافش نگاهي انداخت, آنجا را مي شناخت ... انتهاي آن راه , او را به قبري مي رساند که در آن موجود مهرباني خفته بود .بر آن سنگ قبر , نام دخترک را براي چندمين بار خواند و با آبي درون آن بطري که هميشه کنار قبر دخترک بود , سنگ قبرش را شست . با دستانش او را نوازش کرد .... و با صدايي آهسته نامش را گفت . مطمئن بود , دخترک صداي او را مي شنود ...
- تصميم داشتم همين روزها به اينجا بيايم و اعتراف کنم که ديگر نمي توانم ... ديگر بي تو نمي توانم , چون دوستت دارم ....... امروز بي هدف سوار اتوبوسي شدم . اتوبوسي که نمي دانستم مقصدش کجاست . خدا پيرمردي را در کنارم نشاند , وقتي خوب نگاهش کردم , خودم را در او ديدم و او برايم از خودش , عشقش و زندگي اش گفت . وقتي اتوبوس در ايستگاه آخر ايستاد , او از من خواست که خيانت نکنم و تا مي توانم خوشحالت کنم..... با اينکه بي مقصد سوار اتوبوس شده بودم, اتوبوس مرا درست به اينجا آورد و من اکنون در جوار توام , اما نمي خواهم بگويم که بي تو نميتوانم , چون دوستت دارم .... بي شک من امروز آمده ام به تو بگويم که دوستت دارم هميشه و هرجا . اما مجبورم بدون تو زندگي کنم و امروز يادگرفتم خيانت نکنم, به خودم , به تو و به همه ي کسانم .... و مي خواهم بداني جاي تو در قلب من , هميشه جاي توست .
پسرک از قبرستان بيرون آمد . احساس سبکي ميکرد . خيلي وقت بود اينچنين سبکي اي را حس نکرده بود . آن طرف خيابان چند اتوبوس را آماده رفتن ديد. راننده ي اتوبوس قبلي را شناخت . به راهنماي مسير نگاهي انداخت و سوار شد. کنار مردي نشست. مرد به او نگاه کرد . پسرک هم او را نگاه کردو گفت :

مقصد من خيابان حيات است , مقصد شما کجاست ؟....

من مسلمان ام ..

این را در هم کیش دیگر من هم بخوانید ...
1. خدایا اگه ازت غافل شدم خبرم کن ...
2. من مسلمان ام ...
3.گفتم : "چند روز است حس مي كنم ، عاشق شده ام ."سرش را كنجكاوانه به سويم گرداند ، در چشمانم خيره شد و هنگامي كه پرسيد :"عاشق چه كسي؟ " دوست داشت بشنود " عاشق تو " .چشمانم را بستم و گفتم: - من عاشق خدا شده ام .وقتي عاشق بنده ي خدا مي شوي ، بودنش هيجان است و نبودنش اميد . وقتي هست ، همه چيز مهيج است و آن هنگام كه نيست اميد ديدنش در سر. اما وقتي عاشق خدا مي شوي ، همه اش هيجان است . آخر او همه جا هست . هميشه ديدنش ممكن است ، هميشه بودنش ميسر. چه حس لطيفي ! من عاشق خدا شده ام . " چشمانم را گشودم . او ديگر نبود.