۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۲, پنجشنبه

کوچک زنده ...

این ها را در هم کیش دیگر من هم بخوانید ....


1. خدايا اگه ازت غافل شدم ، خبرم كن ...
2. بازم حال نوشتن تازه نيست ...
3.كوچك زنده
4.
- پاشو ...پاشو لعنتي..
زن به چهره ي عبوس مرد نگاه كرد و با اينكه هيچ رمقي در تنش نبود از زمين برخاست...
مرد بي توجه به وضع زن، مدام غر مي زد و حرف نامربوط مي گفت. زن با همه ي ناتواني اش گام بر ميداشت تا از آنجا دور شود. شب سردي را گذرانده بود . آن شب دنيا برايش از هر شبي سردتر و نامهربان تر بود .آن شب دنيا با همه ي زيادي اش بر سر او خراب شده بود . آن شب شوهرش او را از خانه بيرون كرده بود و او هر چه گريه كرده بود و ضجه زده بود ، هر چه دليل آورده بود و توضيح داده بود ، مرد نپذيرفته بود كه اشتباه مي كند ... نفهميده بود كه تهمت مي زند . دلش به حال خودش مي سوخت . داستان او آش نخورده و دهان سوخته بود .
همچنان به رفتن ادامه مي داد. مي رفت اما نمي دانست به كجا... تنها گام بر ميداشت احساس مي كرد ، راه رفتن از دردهايش مي كاهد ... وقتي راه مي رفت مي توانست بيشتر به آدمها ، به خيابانها ، به مغازه ها و به ماشين ها نگاه كند . راه كه مي رفت كمي احساس مي كرد هنوز زنده است ... او هنوز به ماندن احتياج داشت بايد زنده مي ماند ... زنده مي ماند .
جلوي مغازه اي ايستاد، در مقابلش آينه اي بود، آينه آن قدر بزرگ بود كه او مي توانست تمام خودش را در آن ببيند ... به خودش خيره شد ، دلش براي او تنگ شده بود ... براي خودش . چند ساعتي بود صورتش را نديده بود ... به چهره ي بي رنگش نگاه كرد . احساس كرد پير شده است. حس كرد از شور جواني اش ديگر اثري نيست ... حس كرد مرگ همه ي صورتش را گرفته ... از خودش بدش آمد . خواست برود كه چشمش به شكمش افتاد... ناخودآگاه دستش را بر آن گذاشت... آنجا تنها جايي در بدنش بود كه احساس طراوت مي كرد ... آن جا تنها جا بود كه شور زندگي داشت با خودش فكر كرد : شايد قلبم تنها به خاطر اين كوچك زنده هنوز مي تپد...
درست فكر مي كرد ، او بايد به خاطر او زنده مي ماند. به راه رفتن ادامه داد و به نگاه كردن. به آدمهايي كه از مقابلش رد مي شدند خيره مي شد . در چهره ي آنها دنبال چيزي مي گشت " اثري از بدبختي" همان كه هميشه گوشه اي از چهره اش نشسته بود ...
به مردم نگاه مي كرد . اين اثر را در عده اي مي ديد. خيلي ها نمايانش كرده بودند اما بعضي با مهارتي خاص رويش را مي گرفتند . با خود گفت : چه تلاش بي خودي! بدبختي از پشت حجاب هم نمايان است ...
***
ساعتها بود كه راه مي رفت . ديگر بايد مي نشست. به پاركي رسيد . به گوشه ي ساكتي از پارك پناه برد ... مي دانست سكوت اين فضا ها ، در آغاز آرامش بخش است اما اگر ماندنش زياد شود ديگر آرامشي برايش نمي ماند.
تكه ناني كه از شب قبل مانده بود ، از كيفش در آورد و شروع به خوردن كرد ... آن وقت آن نان خالي خشك شده ي مانده به نظرش خوشمزه ترين چيزها مي آمد . هنوز نانش را تمام نكرده بود كه كسي را ديد. مردي كه به سوي او مي آمد . از همان فاصله هم مي توانست بداند كه او از آنهاست . از همان ها كه وقتي مي آيند براي يك زن تنها ، ديگر آرامش معنايي ندارد . نمي توانست برخيزد و با سرعت از آن جا دور شود . بايد كار ديگري مي كرد ... به شكمش نگاهي انداخت .
مرد تنها چند قدم با او فاصله داشت ... چادر را از روي شكمش كنار زد تا بر آمدگي آن نمايان شود ... مرد با چشمان دريده اش به او كاملا نزديك شده بود. به شكم برآمده ي زن نگاهي انداخت ، پوزخندي زد و دور شد ... مرد هر چه دورتر مي شد ، زن آرامتر مي شد . وقتي مرد كاملا از ديدش خارج شد ، نفس عميقي كشيد و بعد نگاه محبت آميزي به شكمش كرد و در حاليكه با دستش ، كودك درونش را نوازش مي داد ، زمزمه كرد : ممنونم عزيزم ، بازم به خاطر تو زنده ام ...
***
هوا كم كم تاريك و سرد مي شد. زن ديگر نمي توانست در گوشه ي ساكت و تاريك پارك بماند. " پارك ها ، شب ها اصلا جاي امني نيستند ." اين را از وقتي كه كودك بود مي دانست . پس بايد مي رفت ... كجا؟؟؟ اين را ديگر نمي دانست . مسخره بود ، دنيا با همه بزرگي اش براي يك آدم ، مثل او هيچ جايي نداشت و او آن شب تنهاتر و بي كس تر و بدبخت تر از هر زماني بود . چند خيابان آن طرف تر ، نزديك خرابه اي كه رسيد ، ديگر احساس كرد نمي تواند بر پا بماند... آن خيابان را مي شناخت و آن خرابه را . درست در خيابان بعد ، خانه اش بود . خانه اش ؟؟؟ خانه اي كه ديگر متعلق به او نبود .. خانه اي كه حالا زن ديگري در آن زندگي مي كرد ... زن بي انصافي كه سرپناه او را ربوده بود .دلش براي آن زن مي سوخت. با خودش گفت: فكر كردي حالا خوشبختي ؟؟؟ اگه تو تونستي سر پناه منو ازم بگيري ، حتما يكي ديگه هم پيدا مي شه تا تو رو آواره كنه ... اگه تو تونستي اون مرد رو از راه به در كني ، حتما كس ديگه اي هم مي تونه اين كار رو بكنه ...
اين را كه گفت ، آهي كشيد و ساكت شد .
به سرما و تاريكي شب فكركرد . .. دقيقا نمي دانست چه ساعتي است .. اما از سكوت مرگ آور خيابان ها حدس مي زد كه شب از نيمه گذشته باشد . غرق در افكارش بود كه ناگهان در وجودش دردي حس كرد . دردي كه تا آن زمان تجربه اش نكرده بود . با اين درد ، ديگر هيچ تواني نداشت . با هر مشقتي كه بود خودش را به داخل خرابه برد . مدتي نشست . درد داشت امانش را مي بريد ... به گذشته فكر كرد . روزها را شمرد . با خودش گفت : هنوز كه وقتش نيست !!!
اما كودك او قصد آمدن كرده بود .
نمي دانست چه كند . در تمام عمرش ، چنين تجربه اي نداشت و نمي دانست كودكش چرا بايد در اين شب و تنهايي و سرما متولد شود ... با همه ي سردي هوا ، تمام بدنش به عرق نشسته بود. حس مي كرد نفس هاي آخرش را مي كشد گاهي احساس مي كرد شايد اينها ، نشان آمدن كودك نيست ، شايد مرگ است كه اين چنين به جانش افتاده و آمده تا ناي نداشته اش را هم بگيرد .
همان طور كه به خودش مي پيچيد ، ناگهان ياد داستاني افتاد كه پيرزن همسابه برايش گفته بود . داستان آن زن عشاير ... براي لحظه اي خودش را به جاي او تصور كرد .نفس عميقي كشيد و با خودش گفت : منم مي تونم ... اگه اون زن تونست ، منم مي تونم ...
همانطور كه درد مي كشيد و ناله مي كرد در كنارش گودالي مي كند ... دستانش به جان خاك افتاده بود و مي كند ... گودالش كه كنده شد روي آن نشست و چادرش را همچون خيمه اي دور خود گرفت . احساس مي كرد چيزي نمانده ... ناگهان صدايي از او بلند شد ... فريادي . فريادي با تمام توانش كشيد .... خدايا...
و بعد از آن صداي بچه اي ... كودك معصومش زاده شده بود . در اين سرما ، شب، تاريكي ، بي كسي .... معطل نكرد . همان طور كه شنيده بود ، سنگي برداشت ، بند ناف را بر سنگي گذاشت و با سنگ ديگري محكم بر روي آن زد تا جدايش كند ... كار سختي بود اما با تمام وجودش حس مي كرد كسي كمكش مي كند ... كسي...
با آن سنگ دوم چادرش را پاره كرد و قسمتي از آن را دور ناف بچه اش پيچيد و وجود نازك و نازش را با چادرش پوشاند ... شب سردي بود .
نوزاد ديگر كمتر از قبل فرياد مي زد . حالا مي توانست او را در آغوش بگيرد . آغوشش نوزاد را آرام تر كرد .
با آنكه حال خوشي نداشت بايد از جايش برمي خاست ... برخاستنش چيز ناممكني به نظر مي رسيد . كار ناتمامي داشت بايد فرزندش را به سر پناهي مي رساند .
مي دانست هيچ نيرويي ندارد اما كسي بود ، كسي كه كمكش مي كرد . كسي كه او نمي ديدش اما بود ... روي گودال را پوشاند و آهسته از خرابه بيرون آمد .
تا خانه اش ، خانه ي گذشته اش ، فاصله اي نبود . آهسته به راه افتاد. به تصميمي كه گرفته بود ايمان داشت . نوزادش بايد سرپناهي داشته باشد . چه تفاوتي دارد كه او چه كسي را مادر صدا كند . مهم اين است كه پناهي داشته باشد .
به خانه رسيد ... هيچ كس در خيابان نبود . نوزاد را براي آخرين بار در آغوش گرفت و چندين بار بوسيد . بچه به او نگاه مي كرد . او را جلوي خانه گذاشت و براي اينكه دلباختگي اش بيشتر نشود ، زود راهش را گرفت ورفت ...
چند قدم كه رفت ، چيزي يادش آمد ، برگشت ... كنار نوزاد نشست چيزي از دور گردنش بيرون آورد . كيف سياه كوچكي بود از همان ها كه داخلش كاغذي است و بر آن " و ان يكاد " نوشته اند .
بند كيف را دور گردن نوزاد انداخت و برا ي آخرين بار به چشمهاي كوچك او خيره شد. اشك در چشمانش جمع شد اما نبايد پشيمان مي شد .
بلند شد . اين بار زنگ خانه را به صدا در آورد و دور شد ... نوزاد شروع به گريستن كرد . صدايش تمام خيابان را گرفته بود .
زن رفت و حتي براي لحظه اي برنگشت ... نوزاد همچنان مي گريست .
به خيابان بعدي رسيد . آنجا هنوز سكوت بود ... ناگهان صداي اتومبيلي از دور آمد ... به چيزي فكر كرد . لحظه اي مردد شد اما دوباره مصمم شد ... به وسط خيابان رفت . روي زمين نشست و با صداي آهسته اي گفت : خدايا ... منو ببخش ...
به آسمان نگاه كرد و روي زمين دراز كشيد . اتومبيل نزديك تر مي شد .. همان اوايل خيابان ايستاد و مرد و زني از آن پياده شدند .
زن با چشماني بسته منتظر بود . ديگر صداي كودكش را نمي شنيد . زن و مرد در را گشوده بودند و كودك اكنون پناهي داشت .
زن همانجا خوابش برد ...همان جايي كه منتظر بود اتومبيلي از رويش رد شود تا كاملا بميرد .
هوا كمي روشن شد . اتومبيلي د رمقابل زن ايستاد ، مردي وحشت زده از آن خارج شد ، با خودش گفت : اين زن اينجا چه مي كند ؟؟؟
به طرف زن آمد . دستش را گرفت . نبضش نمي زد . نفس هم نمي كشيد . قلبش هم نمي تپيد ... مرد به چهره ي غم گرفته ي زن نگاه كرد و آهي كشيد ... زن مرده بود ...
5. نوشته شده در پنج شنبه بيست و سوم فروردين ماه هزار و سيصد و هشتاد و شش ساعت سيزده و چهل و سه دقيقه .
6
. خدايا ... يه چيز بگم ؟؟؟.... بگم ؟ ....خدايا...من ... خب .... دوستت دارم ...خدايا ... تو چي ؟؟؟

هیچ نظری موجود نیست: